کروم

کروم یکی از عناصر جدول تناوبی است که دارای نشان Cr و عدد اتمی ۲۴ می‌باشد. کروم یا کرومیوم فلزی سخت، براق و به رنگ خاکستری فلزی با جلاپذیری بالا و نقطه جوش بالا و مقاومت قابل توجه در برابر زنگ‌زدگی و تیرگی است.

اکسید کرومیوم از بیش از ۲ هزار سال پس در امپراتوری چین برای روکش سلاح‌های فلزی استفاده می‌شد. کروم به عنوان یک عنصر در سال ۱۷۶۱ کشف شد و ابتدا به عنوان رنگدانه کاربرد داشت. در ۱۷۹۷ فلز کروم برای نخستین بار از سنگ معدنی آن جدا شد.از آن زمان تاکنون تقریبا تمام کروم دنیا از سنگ معدنی کرومیت به دست می‌آید. ارزش این فلز بیشتر به دلیل مقاومت بسیار آن در برابر زنگ‌زدگی و فرسایش است به ویژه وقتی کشف شد که افزودن کروم به فولاد تاثیر قابل توجهی در جلوگیری از فرسایش و تیرگی فولاد دارد. امروزه حدود ۸۵ درصد مصرف کروم دنیا برای ساخت فولاد ضدزنگ (که حداقل ۱۰.۵ درصد حجم آن را کروم تشکیل می‌دهد) و همچنین آبکاری با کروم است.

معمولی‌ترین حالتهای اکسایش کروم ۲+ ،۳+ و ۶+ است که ۳+ پایدارترین آنها وحالت‌های ۴+ و ۵+ نسبتا" کمیاب هستند. ترکیبات کروم در حالت اکسایش ۶، اکسیدکننده‌هایی قوی هستند.

کاربردها[ویرایش]

موارد استفاده کروم:

تاریخچه[ویرایش]

یوهان گوتلوب لمن در سال ۱۷۶۱ در کوههای اورال ماده معدنی نارنجی-قرمز رنگی پیدا کرد که نام آن را سرب قرمز سیبریایی نهاد. گرچه او به اشتباه آن را ترکیب سرب با آهن و سلنیوم انگاشت، آن ماده معدنی در حقیقت کرومات سرب (PbCrO4) بود.

پیتر سیمون پالاس در سال ۱۷۷۰ این ماده معدنی سربی قرمزرنگ (سرب قرمز سیبریایی) را در همان مکانی که لمن قبلاً دیده بود، مشاهده کرد که خصوصیات مفید زیادی داشت. از جمله این خصوصیات کاربرد آن به عنوان رنگدانه در تولید رنگ بود که استفاده از این ویژگی به سرعت توسعه یافت. رنگ زرد درخشانی که از کروکوئیت ساخته شد به یک رنگ بسیار رایج تبدیل گشت.

سال ۱۷۹۷ نیکلاس لوئی واکلین نمونه‌هایی از سنگ معدن کروکوئیت را پیدا کرد. او با مخلوط کردن کروکوئیت و اسید هیدروکلریک موفق به تهیه اکسید کروم (CrO3) گشت. سال ۱۷۹۸ واکلین متوجه شد که با حرارت دادن این اکسید در کوره‌های ذغالی می‌توان کروم فلزی به دست آورد. او موفق به شناسایی مقدار کمی کروم در سنگ‌های قیمتی از جمله یاقوت و زمرد شد.

در طول دهه اول قرن نوزدهم از کروم بیشتر به عنوان سازه‌ای در رنگ‌ها استفاده می‌شد، اما امروزه عمده کاربرد آن (۸۵٪) در آلیاژهای فلزی است و مابقی موارد استفاده آن در صنایع شیمیایی، مواد نسوز و صنایع پایه است.

نقش بیولوژیکی[ویرایش]

کروم سه ظرفیتی فلزی است که مقدار کم آن بسیار ضروری است و برای سوخت و ساز کامل قند در بدن انسان مورد نیاز است. کمبودهای کروم می‌تواند بر توانایی انسولین در ثابت نگه‌داشتن میزان قند خون تأثیر بگذارد. برخلاف سایر فلزاتی که مقدار کم آنها ضروری است، برای کروم عملکرد بیولوژیکی در متالوپروتئین دیده نشده است.

خاصیت ضد زنگ کردن[ویرایش]

این فلز کروم میتواند بسیاری از فلزات دیگر را ضد زنگ کرده و از آنها در برابر خوردگی و زنگ زدن محافظت کند. از همین رو یکی از آلیاژهای اصلی فولاد ضدزنگ یا استیل را کروم تشکیل می‌شود.

پیدایش[ویرایش]

کروم به شکل سنگ معدن کرومیت (H۲CrO۴) استخراج می‌شود و با غلظت ۲۱ ذره در میلیون بیست‌ویکمین عنصر از نظر فراوانی در پوسته زمین است. این عنصر را به صورت تجاری با حرارت دادن این سنگ معدن در حضور آلومینیوم یا سیلیسیوم تهیه می‌شود. نزدیک به نیمی از سنگ معدن کرومیت جهان در آفریقای جنوبی تولید می‌شود و قزاقستان، هند، زیمباوه، ایران، فنلاند، برزیل، روسیه و ترکیه نیز از تولید کنندگان عمده آن هستند. مقدار کرومیت اسخراج نشده بسیار زیاد است، اما از نظر جغرافیایی در قزاقستان و آفریقای جنوبی متمرکز هستند. در سال ۲۰۰۰ حدود ۴٫۴ میلیون تن سنگ معدن کرومیت قابل فروش تولید شد که ۳٫۳ میلیون تن آهن- کروم به ارزش تقریبی ۲٫۵ میلیارد دلار آمریکا از آن به دست آمد.

اگرچه وجود کروم خالص بسیار نادر است، مقادیری کروم خالص کشف شده است. معدن اوداچنایا در روسیه نمونه‌هایی از کروم خالص تولید می‌کند. این معدن یک استوانه کیمبرلیت غنی از الماس است که در آن هم کروم خالص و هم الماس تولید می‌شود.

ترکیبات[ویرایش]

دی کرومات پتاسیم عامل اکسید کننده بسیار قوی است و این ترکیب برای تمیز کردن ظروف آزمایشگاهی، ارجح تر از سایر ترکیبات آلی است. اکسید کرومیک همان اکسید کروم سبز است (Cr2O۳)که در نقاشی لعابی و رنگ کردن شیشه مورد استفاده قرار می‌گیرد. زردینه کروم رنگدانه زرد درخشانی است (PbCrO4) که مورد استفاده نقاشان قرار می‌گیرد. اسید کرومیک دارای ساختار فرضی H2CrO۴ است. نه اسید کرومیک و نه اسید دی کرومیک در طبیعت یافت نمی‌شوند اما آنیون‌های آنها در ترکیبات متنوعی یافت می‌شود. تری اکسید کروم CrO۳ ،-اسید بدون آب اسید کرومیک - بصورت تجاری، به‌عنوان اسید کرومیک بفروش می‌رسد.

ایزوتوپ‌ها[ویرایش]

کروم به طور طبیعی متشکل از ۳ ایزوتوپ پایدار Cr-۵۳ ,Cr-۵۴ ,Cr-۵۲ است که فراوان‌ترین آنها Cr-۵۲ (با فراوانی طبیعی ۷۸۹/۸۳٪) است. ۱۹ رادیو ایزوتوپ که پایدارترین آنها Cr-۵۰ با نیمه عمر(بیش از) ۱٫۸E۱۷سال وCr-۵۱ با نیمه عمر۷۰۲۵/۲۷ روزمی‌باشد برای این عنصر شناخته شده است. مابقی ایزوتوپ‌های رادیواکتیو آن از نیمه عمری کمتراز ۲۴ ساعت برخوردارند که نیمه عمر اکثر آنها کمتر از ۱ دقیقه است. این عنصر همچنین دارای ۲ حالت برانگیخته است. کروم ۵۳ محصول فروپاشی پرتوزاد Mn-۵۳ است.محتویات ایزوتوپی کروم معمولا" با محتویات ایزوتوپی منگنز ترکیب می‌شود و در زمین‌شناسی ایزوتوپی کاربرد دارد. نسبت‌های ایزوتوپ Mn-Cr شواهدی را که از Al-۲۶ وPd-۱۰۷ درباره تاریخ ابتدایی به دست آمده تقویت می‌کند. اختلاف در نسبتهای Cr-۵۳/Cr-۵۲ و Mn-Cr در چندین شهاب سنگ بیانگر یک نسبت Mn-۵۳/Mn-۵۵ است که نشان می‌دهد رده‌بندی ایزوتوپ Mn-Cr باید از فروپاشی ثابت Mn-۵۳ در پیکره سیاره‌های مجزا ناشی شده باشد. بنابراین Cr-۵۳ دلایلی بیشتر را درباره فرآیندهای نوکلئوسنتزی بلافاصله قبل از یکپارچگی منظومه شمسی در اختیار می‌گذارد.

ایزوتوپهای کروم از نظر وزن اتمی، در بازه ۴۳amu (کروم ۴۳) تا ۶۷amu(کروم ۶۷) قرار دارند. حالت فروپاشی اتمی بلافاصله قبل از فراوان‌ترین ایزوتوپ پایدار(کروم ۵۲)، جذب الکترون است و حالت بلافاصله بعد از آن کاهش بتا است.

هشدارها[ویرایش]

فلز کروم و ترکیبات کروم (III) معمولا" برای سلامتی خطرناک نیستند، اما ترکیبات کروم VI در صورت بلع سمی هستند. مقدار تقریبا" نصف قاشق چای خوری ترکیبات کروم سمی (VI) کشنده بوده و سرطانزا بودن مقادیر غیرکشنده کروم VI به اثبات رسیده است. بیشتر ترکیبات کروم VI برای چشم، پوست و بافت‌های مخاطی مضر هستند. تماس دائمی با این ترکیبات می‌تواند موجب آسیب‌های دائمی چشم گردد، مگر مواردی که درمان کامل صورت پذیرد.

در سال ۱۹۵۸ سازمان بهداشت جهانی حداکثر میزان مصرف مجاز کروم VI از جنبه سلامتی را ۰۵/۰ میلی‌گرم در هر لیتر آب آشامیدنی پیشنهاد کرد. این پیشنهاد بارها بررسی شد و در این فاصله مقدار اعلام شده تغییر نکرد

قلعه رودخان

پرش به: ناوبری، جستجو

مختصات: ۳۷°۰۳′۵۲″ شمالی ۴۹°۱۴′۲۴″ شرقی / ۳۷.۰۶۴۴۴° شمالی ۴۹.۲۴۰۰۰° شرقی / 37.06444; 49.24000

دژ رودخان
RudkhanCastle.JPG
نام دژ رودخان
کشور Flag of Iran.svg ایران
استان گیلان
شهرستان فومن
اطلاعات اثر
نام محلی قله رخون
نام‌های دیگر قلعهٔ هزارپله
نام‌های قدیمی دژ سگسال (سکسار یا سگسار)، دژ حسامی، دژ هزارپله
نوع بنا دژ نظامی سنگی
سال‌های مرمت دورهٔ سلجوقیان
کاربری دژ نظامی
دیرینگی ساسانیان
دورهٔ ساخت اثر ساسانیان
اطلاعات ثبتی
شمارهٔ ثبت ۱۵۴۹/۳
تاریخ ثبت ملی ۳۰ مرداد ۱۳۵۴
اطلاعات بازدید
امکان بازدید دارد
پارک جنگلی منتهی به قلعه رودخان

دژ رودخان یا قلعه حسامی نام قلعه‌ای تاریخی در ۲۰ کیلومتری جنوب غربی شهر فومن در استان گیلان است. برخی از کارشناسان، ساخت قلعه را در دوران ساسانیان و مقارن با حمله عرب‌ها به ایران دانسته‌اند.[۱]

این قلعه با ۲٫۶ هکتار مساحت بر فراز ارتفاعات روستای رودخان قرار دارد. دیوار قلعه ۱۵۰۰ متر طول دارد و در آن ۶۵ برج و بارو قرار گرفته شده است. فاصله مستقیم قلعه تا شهر ماکلوان ۲۵ کیلومتر، تا ماسوله ۴۵ کیلومتر و تا شفت ۲۰ کیلومتر است. اما از مسیر اصلی و آسفالته مسافت قلعه تا فومن ۲۵ کیلومتر، تا ماکلوان تقریبا ۳۵ کیلومتر و تا ماسوله ۶۰ کیلومتر است.

این قلعه در ارتفاعی بین ۶۶۵ تا ۷۱۵ متر از سطح دریا واقع شده و در کنار آن رودخانه‌ای با همین نام جاری است.

این دژ با ارزش تاریخی که دارد بنابر ساختار، معماری و ویژگی‌های استراتژیکی و رزمی، در ۳۰ امرداد ۱۳۵۴ خورشیدی، به شماره ۳/۱۵۴۹ در سیاهه‌ی یادمان‌های دیرین ایران (فهرست آثار تاریخی و ملی) ماندگار شد. [۲]

تاریخچه[ویرایش]

برخی از کارشناسان، ساخت قلعه را در دوران ساسانیان و مقارن با حمله عرب‌ها به ایران دانسته‌اند.[۳] در دورهٔ سلجوقیان این قلعه تجدید بنا شده و از پایگاه‌های مبارزاتی اسماعیلیان بوده است.

بر روی کتیبه سردر ورودی قلعه که اکنون در موزهٔ گنجینهٔ رشت نگهداری می‌شود، درج شده که این قلعه در سال ۹۱۸ تا ۹۲۱ هجری قمری برای سلطان حسام‌الدین امیردباج بن امیر علاءالدین اسحق تجدید بنا شده است. امیره حسام الدین دباج فومنی (مظفرالسلطان)، فرمانروای بیه‌پس اولین قدرت منطقه‌ای بود که از اطاعت از صفویان سرپیچی کرد، و قلعه رود خان را بازسازی کرد تا از آنجا به مقاومت بپردازد ولی موفقیتی به دست نیاورد و به دربند گریخت و نهایتاً دستگیر و در تبریز اعدام شد.[۴]

توصیف قلعه[ویرایش]

ورودی اصلی قلعه رودخان

قلعه رودخان از دو بخش ارگ (محل زندگی حاکم و حرم‌سرای وی) و قورخانه (محل فعالیت‌های نظامی و زندگی سربازان) تشکیل شده است. ارگ در قسمت غربی این بنا در دو طبقه واقع شده و جنس آن از آجر است. قراول‌خانه‌ها در قسمت شرقی در دو طبقه با نورگیرها و روزنه‌های متعدد بر اطراف مسلط است. چشمه‌ای نیز میان قلعه و گودترین محل آن وجود دارد.

بخش شرقی قلعه شامل دوازده ورودی، زندان، در اضطراری، حمام و آبریزگاه است. بخش غربی دوازده ورودی دارد، چشمه، حوض، آب‌انبار، سردخانه، حمام، آبریزگاه شاه‌نشین و چند واحد مسکونی که با برج و بارو محصور شده‌اند، دیگر بناهای این بخش را تشکیل می‌دهند. ۴۰ برج دیده‌بانی دور تا دور قلعه را احاطه کرده که اتاق‌های هشت ضلعی آن با طاق‌های گنبدی پوشانده شده است. دور تا دور دیوارها و برج‌ها روزنه‌هایی شیب‌دار دیده می‌شود که برای ریختن مواد مذاب و تیراندازی تعبیه شده‌اند.

لازم به ذکر است که در طول تاریخ قلعه، هیچ‌گاه دشمنی به آن نفوذ نکرده و نتوانسته آن را فتح کند.

دلیل نام گذاری[ویرایش]

چون این قلعهٔ تاریخی در کنار رودخانه‌ای بنا شده، معادل باستانی "دژ رودگان" یا "روگان" (دژی که در کنار رود قرار دارد) یاتغییر یافته آن به نام قلعهٔ رودخان خوانده می‌شود.

این قلعه به زبان اهالی آن منطقه که تالش هستند قله رخون نامیده می‌شود. سپس به مرور زمان به «قلعه رودخان» تبدیل شده است.

این قلعه در دوران‌های تاریخی به نام‌های «قلعهٔ هزارپله»، «حسامی»، «سکسار»، «سگسار» و «سگسال» نیز خوانده شده است.

قلعه رودخان

ویژگی‌های زمین‌شناسی[ویرایش]

قلعه رودخان از نظر زمین‌شناسی در منطقه‌ای بنا شده که در تقسیم‌بندی زمین‌شناسی به مجموعه گشت شهرت دارد و طبق بررسی‌های اشتوکلین شامل دو فاز دگرگونی است. اولی مربوط به پرکامبرین-پالئوزوئیک با شدت دگرگونی بالا است و دیگری به زمان مزوزوئیک و با شدت دگرگونی پایین مطلق است.

با توجه به گزارش‌های زمین‌شناسی، احتمال وجود ذخایر آهن در این منطقه بالا است. شواهدی برای فعالیت معدن کاری باستانی در این منطقه گزارش شده است. از جملهٔ آن‌ها پس‌مانده‌های ذوب در این منطقه‌است.

پیوند به بیرون[ویرایش]

پی نوشت ها[ویرایش]

  1. Jump up دژ قلعه رودخان در استان گیلان
  2. Jump up لطفی‌نیا، سلیمان. «گردشگری. زیبای دست‌‌نیافتنی». هفته‌نامه‌ی امرداد، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱، سال سیزدهم، شماره‌ی ۲۸۹، ص ۸.
  3. Jump up دژ قلعه رودخان در استان گیلان
  4. Jump up ناصر عظیمی. ««ایوان مخوف» و«تهماسب صفوی»، عاملان ناهشیار تاریخ گیلان». انسان‌شناسی و فرهنگ، ۱۰ آبان ۱۳۹۰. بازبینی‌شده در ۲-۱۰-۱۳. 

منابع[ویرایش]


مکان قلع در جدول تناوبی

قلع (به فارسی «اَرزيز»[۲]) عنصری است شیمیایی با علامت اختصاری Sn و با شماره ۵۰ در جدول اتمی. این فلز نقره‌ای رنگ خاصیت چکش خواری خوبی دارد و به سادگی اکسید نمی‌شود و در برابر خوردگی مقاوم است. قلع در بسیاری از آلیاژها مورد استفاده قرار می‌گیرد.

مقاومت خوب این فلز نسبت به زنگ‌زدگی و فرسایش باعث شده تا از آن به عنوان روکشی برای فلزات دیگر برای جلوگیری از زنگ‌زدگی استفاده شود، از جمله قلع‌اندود کردن ظروف مسی و به خاطر جلوگیری از زنگ زدن مس و ورود اکسید سمی مس در غذا از قدیم الایام رواج داشته‌است. برنز(مفرغ) نخستین آلیاژ قلع است که حدود ۵ هزار سال پیش از ترکیب مس و قلع ساخته شد و آغازگر دورانی به نام عصر برنز در تاریخ بشر شد. مسوار یکی از آلیاژهای قلع است که از عصر برنز تا قرن بیستم برای ساخت ظروف و صفحات تخت و مسطح از آن استفاده می‌شد. قلع بیش از ۸۵ درصد حجم مسوار را تشکیل داده و بقیه از مس، سرب یا سرمه تشکیل می‌شود. یکی از آلیاژهای دیگر قلع که به عنوان لحیم استفاده می‌شود از ترکیب بیش از ۶۰ درصد قلع و بقیه سرب تشکیل می‌شود. همچنین بخش عمده‌ای از مصرف قلع نیز برای روکش کردن فولاد به منظور جلوگیری از زنگ زدن است. سمیت پائین قلع باعث می‌شود تا ظروف فلزی با روکش قلع برای نگهداری مواد غذایی استفاده فراوانی داشته باشند.

قلع فلزی است چکش خوار، قابل انعطاف، شدیدا" بلورین وسفید نقره‌ای که ساختار بلوری آن هنگام خم شدن قطعه‌ای از قلع صدای خاصی ایجاد می‌کند( علت آن شکست بلورها است).این فلز دربرابر فرسایش ناشی از آب تقطیر شده دریا و آب لوله کشی مقاومت می‌کند اما بوسیله اسیدهای قوی و موادقلیایی و نمکهای اسیدی مورد حمله قرار می‌گیرد. هنگامیکه اکسیژن بصورت محلول است قلع بعنوان کاتالیزور عمل کرده و واکنشهای شیمیایی را تسریع می‌کند. درصورتیکه آنرا درحضور آزمایش‌های مربوط به هوا حرارت دهند Sn۲ حاصل می‌شود. Sn۲ اسید ضعیفی بوده و با اکسیدهای بازی تولید نمکهای قلع می‌کند.قلع را می‌توان به مقدار زیادی جلا داد و بعنوان پوشش سایر مواد جهت ممانعت از فرسودگی یا واکنشهای شیمیایی دیگرمورد استفاده قرار می‌گیرد.این فلز مستقیما" با کلر و اکسیژن ترکیب می‌شود و و جایگزین هیدروژن اسیدهای رقیق می‌گردد.قلع در دماهای معمولی انعطاف پذیر است اما در صورتیکه گرم شود شکننده می‌شود.

پاسخ نامه ی آزمون

سوال 1=ج

سوال2=د

سوال 3=ب

سوال 4=الف

سوال 5=الف

سوال 6=ج

سوال 7=د

سوال 8=الف

سوال 9=د

سوال10=د

سوالات آزمون

1 – این جمله معروف  نهج البلاغه مربوط به کدان نامه است (پسرعزیزم بدان اگر پروردگار شریکی داشت پیامبران اونیز نزد تو می آمدند)

 

الف ) نهج البلاغه نامه شماره 21 ....   ب) نهج البلاغه نامه شماره 22 ....    ج) نهج البلاغه نامه شماره31 ...  د) نهج البلاغه نامه شماره32....

2- درس یک هدیه های آسمان (تنها او) مربوط است به ...

الف وحدانیت ....   ب) نبوت ....    ج) قیامت ...  د) شریک  ....

3- پیشنهاد قریش به پیامبر(ص) .....بود

الف ) اعتماد کردن به همدیگر ....   ب) بت پرستی دوباره ....    ج) خداپرستی  ...  د) پیشنهاد ثروت و مقام....

4-معنی آیه لا اعبد ما تعبدون یعنی .....

الف ) من آنچه را شما می پرستید نمی پرستم....   ب) بگو ای کافران....    ج) ونه شما انچه را من می پرستم ...  د) الف و ج....

5-خداوند در آیه 78 سوره حج به کدام موضوع اشاره کرده است؟

الف ) یکتا پرستی....   ب) قیامت....    ج) هلاکت کافران ...  د) احسان و نیکوکاری ....

6- این آیه مربوط به کدام سوره و چندمین آیه آن می باشد؟(آیا آفرینش شما (درقیامت) دشوارتر است یا آفریدن آسمان که خدا آن را برپا کرده است)

الف ) یس 78....   ب) یس 79....    ج) نازعات 27...  د) نازعات 47....

7-درس جهان دیگر در درس هدیه های آسمان به چه موضوعی اشاره کرده است؟

الف ) حضرت محمد(ص)....   ب) قیامت ....    ج) زنده کردن مردگان ...  د) ب و ج....

8-در آیه و (هیّئ لنا من امرنا رشداً )کدام گزینه را باید رعایت کردن

الف ) ی  پایه همزه ناخوانا ....   ب) واو پایه همزه ناخوانا...    ج) الف پایه همزه ناخوانا ...  د) الف و ب....

9-معنی یونفقون یعنی ...... می باشد

الف ) خمس....   ب) مال یتیم....    ج) جهاد  ...  د) احسان ....

10- آیه ( و علی ربّهم یتوکلون ) مربوط به کدام سوره می باشد

الف ) بقره....   ب) نازعات...    ج) حج ...  د) انفال....

نتایج آزمون اینترنتی ششم ابتدایی فارابی

تعداد غلط

تعداد صحیح

نام و نام خانوادگی دانش آموز

رتبه

1

9

نقدی-واثقی-عباسی-نیکنام-بگلری-بخشی-وطندوست

1

2

8

شهرزاد-محمدرضا رحیمی-امیررضارحیمی-عبادی-شهریار

2

3

7

علیرضا و حمیدرضا غضنفری-ستوده

3

4

6

فیروزی-محمد میرزایی- سیدکاظمی

4

6

4

پاکمنش

5

7

3

اسدی

6

وَإِذَا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا ۚ إِنَّ الْكَافِرِينَ كَانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِينًا [101]

 

وَإِذَا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلَاةَ فَلْتَقُمْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذَا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرَائِكُمْ وَلْتَأْتِ طَائِفَةٌ أُخْرَىٰ لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَأَسْلِحَتَهُمْ ۗ وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَأَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وَاحِدَةً ۚ وَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كَانَ بِكُمْ أَذًى مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضَىٰ أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ ۖ وَخُذُوا حِذْرَكُمْ ۗ إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُهِينًا [102]

 

فَإِذَا قَضَيْتُمُ الصَّلَاةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِكُمْ ۚ فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ ۚ إِنَّ 

 كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا [103]

 

إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاةِ قَامُوا كُسَالَىٰ يُرَاءُونَ النَّاسَ وَلَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا [142]

 

لَٰكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ ۚ وَالْمُقِيمِينَ الصَّلَاةَ ۚ وَالْمُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ أُولَٰئِكَ سَنُؤْتِيهِمْ أَجْرًا عَظِيمًا [162

کسر (ریاضی)

در ریاضیات، کسر (پارسی: بَرخه) به کمیتی گفته می‌شود که متناظر با حاصل تقسیم دو عدد درست باشد. در واقع، کسر یا «عدد کسری» نام دیگر عدد گویا است.

نمونه: ۳/۴

۳ را بَرخه شمار (صورت کسر) و ۴ را بَرخه نام (مخرج کسر) می نامند.

کسر متعارفی نوعی خاصی از کسر است که بنا بر تعریف، هم صورت و هم مخرج آن اعداد صحیح هستند (مخرج باید مخالف باشد). به عنوان مثال، اعداد ٤/٣ و ٩/٦- کسر متعارفی هستند، ولی ٤/١.٢ و ٥/٣/٢/١ کسر متعارفی نمی‌باشند.

تاریخ پیدایش کسر متعارفی[ویرایش]

کسر متعارفی در جریان اندازه گیری و زمانی پدید آمد که ناچار شدند واحد اندازه‌گیری را بشکنند؛ چرا که برای ادامه اندازه گیری، نتوانستند از واحد استفاده کنند. این موضوع، به ویژه از پیدایش کسرهای مشخص، پیش از پیدایش مفهوم کلی کسر، روشن می‌شود.

زمان زیادی لازم بود تا "نیم" و "یک چهارم" به صورت ‎۱/۲ و ‎۱/۴ برای هر نوع واحدی (طول، حجم، وزن، زمان) به کار رود.

در هزاره دوم پیش از میلاد بود که بشر توانست از کسر، همچون بخشی از واحد، استفاده کند.در بابل کهن، حتی نمادهای خاصی برای برخی کسرهای متعارفی وجود داشت.

گویا صفت فاعلی از مصدر گفتن می باشد و در ریاضی هر عدد کسری مانند و یا هر عددی که بتوان آن را به شکل یک کسر نوشت را یک عدد گویا می نامیم. مانند 2- ، 0 ، 3+ ،2/3 -، 25/- که به ترتیب به شکل کسرهای می توان نوشت. به طور کلی هر عددی که بتوان آنرا به صورت کسر نوشت، به طوریکه صورت و مخرج آن متعلق به اعداد صحیح باشند و مخرج آن مخالف صفر باشد یک عدد گویا می گویند. مجموعه اعداد گویا را با حرف Q حرف اول کلمه ی Quotient به معنی «خارج قسمت» نمایش می دهند .

.1- بین هر دو عدد گویا بی شمار عدد گویا می توان یافت

راه شناخت تعداد جمله در شعر یا نثر

1- فعل های حاضر در جمله را می شماریم.

2-فعل های حذف شده را جمله  به حساب می آوریم .

3-ندا و منادا را یک جمله به حساب می آوریم .

4-اصوات هم یک جمله به حساب می آیند .

Ø     پـــرو ردگـارا ، خودت به فریادمان برس .

          جمله اول               جمله دوم

        ندا و منادا                برس : فعل جمله

 

Ø     هزاران آفرین بر جان پاکش

            یک جمله

فعل « باد » در این جمله حذف حذف شده است .یعنی هزاران آفرین بر جان پاکش { باد}

Ø     افسوس   که عمر بر باد رفت .    

        جمله اول          جمله دوم

                    اصوات

Ø     زنـهار  مگو سخن به جز راست

     جمله اول              جمله دوم

       اصوات

Ø     نسیم  خوش خبر ، از نور چشم من چه خبر ؟

      جمله اول                        جمله دوم

 

نشانه ندا از جمله حذف شده است.یعنی ای نسیم  خوش خبر

 

v    به اسمی که بعد از نشا نه های « ای ، یا ، ایا  » بیاید منادا می گویند.

 

v    نشانه ی ندا ی « ا » بعد از منادا می آید .

     خـدا یـا   

     منادا  یک جمله

قوانین جمله نویسی در نستعلیق

رای نوشتن یک جمله بهخطزیبای نستعلیق رعایت قواعد زیر توصیه میشود:

1- جمله نوشته شده به شکل ویا فرم (ب) نوشته شود.برای این منظور:

*)ابتداوانتهای سطرکمی بالاترازخط نوشته میشود.

2-فاصله بین حروف وکلمات درجمله به اندازه یک نقطه همان قلمی است که باآن مینویسیم.

3-در جمله حداقل یک کشیده بایدوجودداشته باشد.

*)جایگاه کشیده تاجای ممکن دروسط جمله انتخاب شود.

*)کلمه ابتداوانتهای جمله کشیده نمی شود.


شعر نو چیست؟

شعر نو چیست؟

 

بهتر است برای شروع به تعریف شعر نو بپردازم :

 شعر نو شعری است دارای قافیه ، وزن ، آرایه های ادبی و ...... است . درست است که نوع وزن و مکان آوردن قافیه با اشعار سنتی تفاوت دارد اما این دلیل نمی شود که شعر نو را به عنوان شعر حساب نکنیم . متاسفانه بعضی ها فکر میکنند شعر نو جملاتی است تکه پاره که به دنبال هم می آید و یا همان نثر است که زیر هم می نویسند و شعر نو نامیده می شود . ولی اینگونه نیست . بله اگر به سبک بعضی از شعرای جدید شعر نو توجه کنیم در می یابیم که چیزی جز این نیست .

تا به حال فکر کرده اید که اگر تمام شعر نو همین است که اینها میگویند پس چرا همه ما وقتی صحبت از شعر نو می شود سهراب و مشیری واخوان را به یاد می آوریم ؟ اگر شعر نو فقط چند جمله است پس چرا فقط بعضی از شعرای آن شهرت همگانی پیدا کرده اند؟ و چرا بعضی از این اشعار ما را آنقدر جذب کرده است که بخشی از آن را از بر هستیم مانند شعر کوچه (بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ....) ؟

پس به راحتی میتوان گفت که بعضی از شعرای این سبک فقط یک قانون آن را رعایت می کنند : در شعر نو آوردن قافیه در همه ی ابیات الزلمی نیست . ولی این شعر نو نسیت . شعر نو اصولی دارد که آموختن و رعایت کردن آنها کار آسانی نیست . به نظر من یکی از مهمترین عواملی که باعث جذابیت این سبک می شود سادگی خاص آن است که اکثر گروه های اجتماع توانایی فهم آن را دارند (بر خلاف اشعار سنتی که گاهی بیتی را کسی جز خود شاعر و اطرافیان نمی فهمد ) مخصوصاً جوانان و نو جوانان که شاید از خواندن و درک معانی و مفاهیم دقیق و حقایق عمیق اشعار سنتی عاجز باشند.

شعر نو چیست؟

شعر نو گونه‌های جدید شعر پس از انقلاب صنعتی یا شعر معاصر که از اشعار قبل خود ساختاری متمایز دارد.

شعر نو فارسی عنوانی است در برابر شعر کهن فارسی از آنجا که در وزن عروضی و قالب از شعر کهن سنتی پیروی نمی‌کند را شعر نو می‌نامند

شعر نو چیست؟

شعر نو گونه های جدید شعر پس از انقلاب صنعتی یا شعر معاصر است که از اشعار قبل خود

ساختاری متمایز دارد.شعر نو فارسی عنوانی است در مقابل شعر کهن فارسی و از انجا که

در وزن عروضی و قالب از شعر کهن سنتی پیروی نمی کند ان را شعر نو می نامند.شعر نو

فارسی با وانهادن قالب های شعر کلاسیک در قرن۱۴ هجری به وجود امد.این گونه از شعر

فارسی ازادی بسیاری را در فرم و محتوا به شاعر می دهد.نیما یوشیج را پدیداورنده ی این

نوع شعر در ادبیات فارسی می دانند.شعر نو به لحاظ محتوا و جریان های اصلی ادبی حاکم

بر ان کاملا با شعر کلاسیک فارسی متفاوت است و به لحاظ فرم و تکنیک ممکن است همانند

شعر کلاسیک موزون باشد یا نباشد یاوزن ان عروض کامل باشد یا ناقص.استفاده از قافیه در

شعر نو ازاد است.معمولا شعر نو فارسی را به دو دسته اصلی تقسیم می کنند:شعر نیمایی

(که کاربردی نو از عروض سنتی همراه با قالبی خاص را دارد)و شعر سپید(که از کاربرد

عروض سنتی و قالب های ان بدور است).چون شعر نیمایی کاربردی نو از وزن عروضی و

قالبی بی سابقه ارائه کرده است و قبل از اشکال دیگر اشعار نوظهور نشو کرده است غالبا

شعر نیمایی را با اصطلاح شعر نو برابر می دانند.در حالی که برای کلیت شعر های غیر سنتی

معاصر نیز اصطلاح شعرنو به کار می رود.شعر نیمایی سبکی از شعرنو فارسی است که

نخستین نمونه شعرنو در ادبیات فارسی بوده و برامده از نظریه ادبی نیما یوشیج شاعرمعاصر

ایرانی است.تحولی که نیما انجام داد در دو حوزه ی فرم و محتوای شعر کلاسیک فارسی بود.

تلاش نیما یوشیج برای تغییر دیدگاه سنتی شعر فارسی بود و این تغییر محتوا را ناگزیراز تغییر

فرم و ازادی قالب می دانست.ازادی ای که نیما در فرم و محتوا ایجاد کرد در کار شاعران بعد

از وی مانند احمدشاملوو دیگر شاعران شعرنوبه نقطه های اوج شعر معاصر ایران رسید.

 

ایا بنای شعر نیمایی متروک شده است؟

امروز به نظر می رسد قالب نیمایی کمتر مورد استفاده قرار می گیردو شاعران در قالب های

دیگر و حتا کهن تر بیشتر طبع ازمایی می کنند. عده ای از شاعران دلیل این امر را که چرا

امروز این قالب نو کمتر استفاده می شود تمام شدن ظرفیت ان و عده دیگری نیز سخت بودن

این فالب را دلیل به کار نبردنش از سوی شاعران ذکر می کنند.

(تمام شدن دوره ی قالب نیمایی!)

یدالله مفتون امینی در این باره معتقد است:سال هاست که قالب نیمایی دوره اش تمام شده

و به یکنواختی رسیده است.وی با بیان ابن مطلب که قالب نیمایی ظرفیت کامل بیان مسائل

اجتماعی و عشق را ندارد متذکر شده است:قالب نیمایی شاید مقداری از حرف های اجتماع

ی را توتنسته باشد منعکس کند ولی عشق را به ان صورت که بوده نشان نداده در واقع

عشق و عاطفه در شعر نیما ارضاء نشد.نتیجه اش این شد که شاعران برای بیان عشق به

سمت غزل و شعر سپید رفتند و در نتیجه چالش ایجاد شد چرا که روحیه ایرانی هرگز خارج از

عشق نبوده است.

(ساخت های نیمایی منسوخ نشده اند!)

اما محمد علی سپانلو اعتقاد دارد که ساخت های نیمایی هنوز منسوخ نشده اند و این افری

نش شاعر است که تعیین می کند در قالب نیمایی یا هر قالب دیگری شعر بسراید.او معتقد

است:هیچ سبک و قالبی قالب دیگر را منسوخ نمی کند و ادبیات هرگز مرهون قالب هایش

نبوده است.ادبیات سرگذشت روح انسان است و می تواند قالب یا سبک را به خود بگیرد.این

شاعر در عین حال معتقد است :امروز دیگر لازم نیست که شاعران با همان طرز بیان نیماشعر

بگویند.قالب نیمایی یکی از وسایلی است که شاعر می تواند در ان کار کند یا گرفتار ان می

شود و می تواند شعر های نیمایی خوبی خلق کند یا در ان حرکتی نمی کند و ساکن می شود

اما در نهایت افرینش شاعر است که تعیین می کند در چه قالبی بسراید و نمی توان تعیین کرد

که شاعری مثلا در قالب سپید یا نیمایی شعر بگوید.

این بود نظر بعضی از شاعران در مورد اینکه شعر نیمایی اکنون وجود دارد یا نه.

صفت و موصوف چيست

صفت:كلمه اي است كه همراه اسم مي آيد و حالت و چگونگي اسم را توضيح ميدهد مثال: گل زيبا= زيبا صفت است زيرا حالت گل را بيان كرده و گل موصوف است.                                           

نكته:صفت(گرمي،سردي،كوتاهي،زبري،نرمي و.......... موصوف را بيان ميكند
موصوف:اسمي است كه صفت ان را توصيف ميكند يعني صفت حالت و چگونگي ان را بيان ميكند مثال: جنگل سبز=جنگل موصوف است چون صفت از سبز بودن جنگل گفته

دوبیتی

دوبیتی (نام دیگر:فهلویات) از قالب‌های ریشه‌دار شعر پارسی است. دوبیتی شعری یازده هجایی مرکب از چهار مصرع، همه بر یک قافیه (جز مصرع سوم که آوردن قافیه در آن اختیاری است) است. دو بیتی وزن تکامل یافته و عروضی شده نوعی از ترانه‌های دوازده هجایی قدیم ایران است. نامدارترین وزن دوبیتی بحر هزج مسدّس مقصور (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل) و مشهورترین شاعر بر وزن نام برده باباطاهر است.

نمونه‌ای از دوبیتی (باباطاهر):[۱]

مکن کاری که بر پا سنگت آیهجهان با این فراخی تنگت آیه
چو فردا نامه خوانان نامه خوانندتو نامه خود بینی ننگت آیه

باباطاهر عریان و فایز دشتی بزرگترین دوبیتی سرایان ایرانند.[۲]

تاریخچه[ویرایش]

به دوبیتی در قدیم به فهلویات تعبیر می‌شده است. که از این میان می‌توان به فهلوی نامدار شیخ صفی الدین اردبیلی که به اردبیلی در سده هفتم و سده هشتم سروده شده، اشاره نمود. این نوع شعر در دوره ساسانیان نیز معمول بوده و آن را ترانک می‌نامیدند.[۱]

دوبیتی و رباعی[ویرایش]

دوبیتی با رباعی در وزن متفاوت است. رباعی در وزن «لاحول ولا قوة الا بالله» با افاعیل (مفعول مفاعیلُ مفاعیلُ فَعَل) و افاعیل دیگر از این وزن است. نویسنده قابوس نامه دوبیتی را مرکب از دو بیت می‌داند که به وزن رباعی نباشد.[۱]

دوبیتی سرایان[ویرایش]

جستارهای وابسته

دوبیتی

شعر نو گونه‌های جدید شعر پس از انقلاب صنعتی یا شعر معاصر که از اشعار قبل خود ساختاری متمایز دارد.

شعر نو فارسی عنوانی است در برابر شعر کهن فارسی از آنجا که در وزن عروضی و قالب از شعر کهن سنتی پیروی نمی‌کند را شعر نو می‌نامند.

اصطلاح[ویرایش]

چون شعر نیمایی کاربردی نو از وزن عروضی و قالبی بیسابقه ارائه کرده‌است و قبل از اشکال دیگر اشعار نوظهور نشو کرده‌است غالبا شعر نیمایی را با اصطلاح شعر نو برابر می‌دانند. در حالیکه برای کلیت شعرهای غیر سنتی معاصر نیز اصطلاح شعر نو به کار می‌رود.

تقسیم بندی علمی[ویرایش]

در یک تقسیم بندی کلی به ترتیب شکل گیری انواع شعر نو را می‌توان به دو دسته کلی تقسیم کرد:

  • شعر نیمایی (که کاربردی نو از عروض سنتی همراه با قالبی خاص را دارد)
  • شعر بی وزن (که از کاربرد عروض سنتی و قالبهای آن بدور است)

شیوه‌های انتزاعی[ویرایش]

گاه شعرهای بیناابین این دو سبک را شعر آزاد می‌نامند. از سویی شعر بی وزن را شعر منثور و یا سپید و یا حتی شعر آزاد نیز اطلاق می‌کتتد.

شیوه‌هایی با برداشتهای انتزاعی از شعر بی وزن مرسوم است که تعریف و مرزبندی شفاف علمی ندارد و شعر سپید، آزاد، حجم و موج و... خوانده می‌شود.

نگاه نو[ویرایش]

شعر نو فارسی با وانهادن قالب‌های شعر کلاسیک در قرن ۱۴هجری بوجود آمد. این گونه از شعر فارسی آزادی بسیاری را در فرم و محتوا به شاعر می‌دهد. نیما یوشیج را پدید آورنده این نوع شعر در ادبیات فارسی می‌دانند. شعر نو به لحاظ محتوا و جریان‌های اصلی ادبی حاکم بر آن کاملاً با شعر کلاسیک فارسی متفاوت است و به لحاظ فرم و تکنیک ممکن است همانند شعر کلاسیک موزون باشد یا نباشد یا وزن آن عروضی کامل باشد یا ناقص، استفاده از قافیه در شعر نو آزاد است. معمولاً شعر نو فارسی را به دو دسته اصلی تقسیم می‌کنند: شعر نیمایی و شعر سپید. شعر (فارسی) از روز آغازین خود و با توجه به چامه‌های در دست از چند هزار سال پیش تا کنون دارندهٔ قافیه و وزن عروضی بوده است و این نوع نوشته‌ها در واقع به اشتباه شعر نامیده شده اند.

این نگاه نو در جنبش جدید های بخارا نیز وجود داشته . پنج سال پیش از افسانه نیما استاد صدرالدین عینی مارش حریت را سروده که بر وزن افسانه است .[۱]

جریان‌های شعر نو فارسی[ویرایش]

برخی شاعران سرشناس در زمینه شعر نو[ویرایش]

دوبیتی

شعر نو گونه‌های جدید شعر پس از انقلاب صنعتی یا شعر معاصر که از اشعار قبل خود ساختاری متمایز دارد.

شعر نو فارسی عنوانی است در برابر شعر کهن فارسی از آنجا که در وزن عروضی و قالب از شعر کهن سنتی پیروی نمی‌کند را شعر نو می‌نامند.

اصطلاح[ویرایش]

چون شعر نیمایی کاربردی نو از وزن عروضی و قالبی بیسابقه ارائه کرده‌است و قبل از اشکال دیگر اشعار نوظهور نشو کرده‌است غالبا شعر نیمایی را با اصطلاح شعر نو برابر می‌دانند. در حالیکه برای کلیت شعرهای غیر سنتی معاصر نیز اصطلاح شعر نو به کار می‌رود.

تقسیم بندی علمی[ویرایش]

در یک تقسیم بندی کلی به ترتیب شکل گیری انواع شعر نو را می‌توان به دو دسته کلی تقسیم کرد:

  • شعر نیمایی (که کاربردی نو از عروض سنتی همراه با قالبی خاص را دارد)
  • شعر بی وزن (که از کاربرد عروض سنتی و قالبهای آن بدور است)

شیوه‌های انتزاعی[ویرایش]

گاه شعرهای بیناابین این دو سبک را شعر آزاد می‌نامند. از سویی شعر بی وزن را شعر منثور و یا سپید و یا حتی شعر آزاد نیز اطلاق می‌کتتد.

شیوه‌هایی با برداشتهای انتزاعی از شعر بی وزن مرسوم است که تعریف و مرزبندی شفاف علمی ندارد و شعر سپید، آزاد، حجم و موج و... خوانده می‌شود.

نگاه نو[ویرایش]

شعر نو فارسی با وانهادن قالب‌های شعر کلاسیک در قرن ۱۴هجری بوجود آمد. این گونه از شعر فارسی آزادی بسیاری را در فرم و محتوا به شاعر می‌دهد. نیما یوشیج را پدید آورنده این نوع شعر در ادبیات فارسی می‌دانند. شعر نو به لحاظ محتوا و جریان‌های اصلی ادبی حاکم بر آن کاملاً با شعر کلاسیک فارسی متفاوت است و به لحاظ فرم و تکنیک ممکن است همانند شعر کلاسیک موزون باشد یا نباشد یا وزن آن عروضی کامل باشد یا ناقص، استفاده از قافیه در شعر نو آزاد است. معمولاً شعر نو فارسی را به دو دسته اصلی تقسیم می‌کنند: شعر نیمایی و شعر سپید. شعر (فارسی) از روز آغازین خود و با توجه به چامه‌های در دست از چند هزار سال پیش تا کنون دارندهٔ قافیه و وزن عروضی بوده است و این نوع نوشته‌ها در واقع به اشتباه شعر نامیده شده اند.

این نگاه نو در جنبش جدید های بخارا نیز وجود داشته . پنج سال پیش از افسانه نیما استاد صدرالدین عینی مارش حریت را سروده که بر وزن افسانه است .[۱]

جریان‌های شعر نو فارسی[ویرایش]

برخی شاعران سرشناس در زمینه شعر نو[ویرایش]

دوبیتی

دوبیتی (نام دیگر:فهلویات) از قالب‌های ریشه‌دار شعر پارسی است. دوبیتی شعری یازده هجایی مرکب از چهار مصرع، همه بر یک قافیه (جز مصرع سوم که آوردن قافیه در آن اختیاری است) است. دو بیتی وزن تکامل یافته و عروضی شده نوعی از ترانه‌های دوازده هجایی قدیم ایران است. نامدارترین وزن دوبیتی بحر هزج مسدّس مقصور (مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل) و مشهورترین شاعر بر وزن نام برده باباطاهر است.

نمونه‌ای از دوبیتی (باباطاهر):[۱]

مکن کاری که بر پا سنگت آیهجهان با این فراخی تنگت آیه
چو فردا نامه خوانان نامه خوانندتو نامه خود بینی ننگت آیه

باباطاهر عریان و فایز دشتی بزرگترین دوبیتی سرایان ایرانند.[۲]

تاریخچه[ویرایش]

به دوبیتی در قدیم به فهلویات تعبیر می‌شده است. که از این میان می‌توان به فهلوی نامدار شیخ صفی الدین اردبیلی که به اردبیلی در سده هفتم و سده هشتم سروده شده، اشاره نمود. این نوع شعر در دوره ساسانیان نیز معمول بوده و آن را ترانک می‌نامیدند.[۱]

دوبیتی و رباعی[ویرایش]

دوبیتی با رباعی در وزن متفاوت است. رباعی در وزن «لاحول ولا قوة الا بالله» با افاعیل (مفعول مفاعیلُ مفاعیلُ فَعَل) و افاعیل دیگر از این وزن است. نویسنده قابوس نامه دوبیتی را مرکب از دو بیت می‌داند که به وزن رباعی نباشد.[۱]

دوبیتی سرایان[ویرایش]

جستارهای وابسته

دوبیتی


مطـلع دوبیتی
نام دوبیتی
 
١
 
 
 ٢
 
 ٣
 
 
٤
 
 
٥
 
 ٦
 
 ٧
 
 
٨
 
 ٩
 
 ١٠
 
 
بـعــد از ایـن حـدیـث د ل دیــوانــه مـیکنــم
د ل آزارا د ل آزارم  تـــو کــردی
تنهـا تــوئی شمـع و گــل و پـــروانــه ام
رُخ مـتــا ب از من منم شـیـدای تــــو
سـوگـنـد که دگــرهـیـچ غـمی نیست مــرا
ازچـه آشفته کنی مـوی خـودت را
مــرا از عشق خـود دیــوانـه کــردی
آمـد و جـان مــرا او سـوخـت ورفـت
بـیـا تـا بسـتـری از پــربـسـا زیــم
بـیـا جـا نـا شب مـا را سـحــرکـن
بـا همه رنـج وعــذابـم دلـبــر نـا ز منـی
تـا چـنـگی بسـرزلـف دراز تــو زدیــم
مگـرعشق مـرا بــرســرنـداری
سـرپـیـری دلـم شـیدا نـمـودی
صـد ف عشق من از مـهــر تــو انبـا شـته است
مــا را بعشق تـو جـا مـه دریدن زود بــود
عــزیــزانم مــرا تـنـهـا گــذاشتـنـد
دل زارم شکست . چــون بــا ر شـیـشه
دلم چــوبـا د ل او آشـنـا شـد
نـمی دانـم چــرت مـعـبـود نـیــا مــد
بـیــا جــا نــا که من تـنهــا یـم امشب
دل آزارم  دل آزارم  دل آزار
شـود آیـا کـه مــرا از غصـه آزاد کـنـیــد
آن شـوخ پـریـچـــره که صـد هـیـمـنه دارد
بـاز آ کـه مــرا دگــر تـوان نـیسـت
جهـا ن در چشم من تنـگ است و تــا ر است
نـمـی دانـم کـجــا و کـی تـــوانــم
فـرسـتـا دم بـــراو بــا د صـبـا را
صـبـا را گـفـتـه ام بــر من گــذر کـن
وفــا داری و بـا مـا بـی وفـا ئـی
 
د ل د یـــوانـــه
آزرده د ل
شــراب عشق
قـهــر مکـن
طـلـب بـوسـه
سیـرت نیکــو
دیـوانـه کـردی
درس عـبـرت
آشـتــی
تـقـا ضـا
کـتـا ب عشق
جــواز عشق
بـی وفــا
آتش افــروز
پـــرچـم عشق
زود بـــود
جــا مــانـده
د ل شکسـتـه
یـک نـگـا ه
او نـیــا مـد
شـب تـنهـا ئــی
تــنهــا مـگـذار
مــرا یــا د کنیــد
پـذ یــرش
بـیــا
درد هـجــر
نـمی دانـــم
مــرا دریــا ب
بــر من گذر کن
بـی وفــا
    فهـرست دوبیتی ها  صفحه دوم
صفحه 
مطـلع دوبیتی
نام دوبیتی
 
 
 
١١
 
١٢
 
 ١٣
 
 ١٤
 
 ١٥
 
 ١٦
 
 ١٧
 
 ١٨
 
 ١٩
 
 ٢٠
 
خــدا ونــد ا مـد د کــن بـــا ردیـگــر
پــریـشـا نـم . پــریـشـا ن از غــم تـــو
شــراب لـعـل تــــورنـگـیـنـه امـشب
خــدا یــا این دلـم غـمگـینـه امـشب
بــر گـــیـردل و . در بـــر دلــدا ر بـیــا
تــا یــا ر نـداری سـخـن از یـار مــگـو
تــرسـم زغمـت این دل دیــوانـه بـمیــرد
تـرسـم زفــراقـت در این دام بـمیــرم
مـیـد ونـی درد من از فـراق تـو چــکـونـه بــود
مـران از پـیش خـود هــرگــز خــدا را
راه مسجـد نـه همه بهــر نـمـا ز است
اگـر داری تــو راه کـعـبه در پیـش
بـه تـیـمـا ر یـتـیـمـا ن . هـمـتـی کــن
تــو که داری ره کـعـبه در پیـش
هــرگــزمـنـا ز به زور و قــوت
مـشو مـغــرور بـه نـیروی جـــوانــی
هـمه حــرف دلـم بــا تــو هـمـیـنه
او مـد م فــدای اون قــد ت بـشـم
مــرا تب آمـد و یــارم نـیـا مــد
پـیـداست که بمـن نـگـا ه خــوش رنگ نـداری
گفتمش نقـشـی بکـش از عشق و از دلـده گی
آنــرا کـه نیست تـا ب تحـمـل به نیش خــا ر
تــا درد غمت بــر دل بیمـا رمن افـتــا د
آزرده نمـــود م د ل دیــوانـه خــود را
بـهـار خـوش نفـس ا ز در درآمـد
من همش گفته بود م . شکــل تــو پـیــدا نمـیشـه
تــو کـه زیـبــا تــری از صـد سـتـا ره
انــکـه ایـن نقـش از ازل بــر مــا کـشیـد
بازکن ایـگـل مـن وقـت سحــر پنـجــره را
بـمـیـزان گــر یسنـجـنـد درد مــا را
 
تــقـا ضـا
سـنگ هـجـران
غــم بــزرگ
خــون د ل
بـیــا
مــگــو
مــرگ در غـربت
دام مـــرگ
مـیـدونـی چــرا
نــا م خــدا
راه مـسـجــد
انـفـا ق
مــرحمـت کــن
راه بـهـشت
بــرا دری کــن
مــغــرور نبــا ش
حــرف د ل
او مــد م
نـیـا مـد
گــلـه
نقـاش عشق
خـواهش بـی جـا
درد غــم
افـسا نـه ء عشق
بهــا ر آمــد
تــوخـوشگـلـی
تـــو زیـبـا ئی
نقـش ازلی
تـک بیت
تـک بیت
    فهـرست دوبیتی ها  صفحه سوم
صفحه 
مطـلع دوبیتی
نام دوبیتی
٢١
 
 
٢٢
 
 
٢٣
 
 
٢٤
 
 
٢٥
 
 
٢٦
 
 
٢٧
 
 
٢٨
 
 
٢٩
 
 
٣٠
 
 گفتم که جها ن  درکف  اقـبا ل تـــو کـی شد
گفتی که بمان, ماندم وازتـوخبـری نیست
شب وروزبی تودر غمخانهءدل
 خـدا را  شـاهـد وناظـرگـرفـتــم
چــرا مـادر تــورفـتـی از کـنــارم
تـــورفـتـی مــادرم قـلبـم شکستی
بیغـما برده دلرا چشم مستت
گـل سـرخی که دادی روی سینه جاگـرفته
هـمی گــردم بـد نبا لش همیشه
شکست این دل زار بی صـدا بود
شبم را تا سـحـربا غم نشستــــم
دلـم دائـم بدنـبـا ل  نگار است
چون بگوررفتم بخاکم گریه وزاری مکن
این دل شاد مــرا غمگـین مکـن
هـــزارویک سخــن دارم  زغــربت
مـراحا صل بجـزازغـم نباشـد
ای وای که دلـــم غــــرق  بـــلا شد
چـراغ عاشقی گــر بــر فــروزی
اگردل بهـردلــداری نــلــــــرزد
روان کــــردم بـدنبــآ لـت دعــا را
آن دلبـرزیــبا که خـــدا  یـــار منش کــــرد
حا ل مــن دیــوانه زدیــوانه بــپـرســید
بـرودرپیش جـانان وصفا کـن
مـرا جـزکـوی تــــوراهی نبــآشــد
من عاشقم وعشق گنهم نیست
درآب وآتش هـــمه جــا نـقش نــگار است
ای یارنـا زنینــم دلـبـــرمه جبینم
صد غـزل وشعـرو دوبیتی  ز رخسارتوگفتــم
جـهـا ن عــاشقـی آخـــرنـــــدارد
من از بــــاغ رخـت صـــد لالـه چیـــد م
 
همه طـی شـد
خبــری نیست
گـم شـده
روزه گرفـتـم
مـــادر
قلبم شکستی مادر
 نازشصتت
گل ســرخ
دل پریشا ن
شکست دل
شب غـم
دل بیقــرار
در خواست
جــرم
درد غـربت
حاصـل غــم
درد عشق
چـراغ عشق
بـهای عشق
دعـای سـفـر
قسـمـت
زمن مپـرس
خـطـا مـکن
فقط تـــو
قـبله عشق
مـژده وصـل
صفای یــار
وصف یا ر
آخـرندارد
بوسه چیدم
    فهـرست دوبیتی ها  صفحه چهارم
صفحه 
مطـلع دوبیتی
نام دوبیتی
 
٣١
 
 
٣٢
 
 
٣٣
 
 
 
٣٤
 
 
٣٥
 
 
٣٦
 
 
٣٧
 
 
٣٨
 
 
٣٩
 
 
٤٠
 دلم را بـــرده آن چشـم مسـتـت
با چـراغ دل خـود در پی دیـدار توام
چـراغ خـانه ام روشن نکـردی
بـرای دیـدنت سـالها نشـسـتم
مهـار این دلم بی تـــو نمـیشـه
بیا تا رنگ خـورشـیـد را ببینیـم
جـوا نی را که کـردی خـرج پـیـری
خـدا را هــر کسی خـواهـد ببـینـد
گـل ســرخ وسـفیـدی را که چیـیـدم
گـل سـرخ تـو در گـلـدان عشق است
گـر صحبت  ازعشق نگار وغمـزه ي دلدار نبود
وصـل یار است هـر زمـان درمان عشق
عجب دردی بـود این درد پیــری
شتـاب هـر گــز مکن انـدر جـوانی
جهـا ن را جــز خــدای آسـمان نیست
همه رفتــنـد از این دنـیـای فـا نی
شـفـق سـر زد ولیـکن یـار نیـا مـد
غـم هجـران تـو بــر دل نشـستـه
گـل خـوشـرنگ که چـیـدم من ز باغـت
سـر زلف نگـارم گـل نشسـته
شب عـاشق دراز است تا سحــرگـاه
شب هجـران جـا نان بس دراز است
نـوای عـاشـقـا نه خـوش نـوائیست
ایگـلـم کـا ر دلـم مشگـل مـکـن
یک کهـکشـان ستـاره کنـا ر مـاه نشـونـدم
بـاز آ تـو صنـم نـگــار من شـو
شـده چشمان من محـو جمـالـت
یک عمر چو نفس همره و هم پای تو بودم
ستاره میدرخشـد همچو رویت
صـدای سـاز تـوآرام جان است
وعـده دیـدار
بیـمار تـوام
چـرا نکردی
در را نبستم
بی تـو نمیـشه
بیـا با من
جــوا نـی
خــدا دیـدن
از باغ خـریـدم
میـدان عشـق
اگــر نبـود
در مـان عشـق
درد پـیــری
نمــره بیسـت
راز خــا لـق
دنـیــای فــا نـی
یــار نیـامـد
جــان خسـتـه
گـل خـوشــرنگ
بیـا بـبین
شب عـاشـقـان
نیـاز
صدای عشق
بـا طـل مـکـن
دفـتـر غـزل
بـیــا
نقـش خـیـال
بـا تـو بـودم
مثـل عـقـا ب
تقدیم به استاد شهناز
 
    فهـرست دوبیتی ها  صفحه پنجم
صفحه 
مطـلع دوبیتی
نام دوبیتی
 
 
٤١
 
٤٢
 
 
٤٣
 
 
٤٤
 
 
٤٥
 
 
٤٦
 
 
٤٧
 
 
٤٨
 
 
٤٩
 
 
٥٠
 
 تـا چشم تو سیاه وسـرزلف تو دراز است
مکن هـرگـز بدوست خود خیانت
ما بتمنای تـو ره سودا زده ایم
جـمـا ل مـاه تـو همتـا ندارد
شنـیـدم تا دروغ عیـن گنـا ه است
مـدام در حسـرت آواز عشقـم
این عمــرکه همه روزه رود از بـر ما
نبینی نا زنین هـرگـز خـدا را
تا هست بتنت تـوش وتـوانی
بیـا با هم صفـا کنیـم
من عاشق جـا نـا نه ام
من سبـز چمـنهـا
من همان شعـرم که اندر دفتـرعشق خفته ام
جیب خالی خانه خالی سا غـرو پیمانه خالی
عید آمـد ما از ته دل عاشق آنیم
بــراه مسـجـد ار دیدی گـدا را
من ار نیکم ز نیکا ن دارم این وام
این دل دیـوانه را پـردرد و حـیران کرده ای
شده جـان ودلم عاشق رویت
عمـر من تو چو خواب گذشت
زبان عشق درون عاشقان است
ما را زفـراقت مـدام چشم تـری هست
من آن روزیکه این نقش میکشیدم
مـرا با تـو نباشد هیچ زمان ناز
مـا را رخ تـو قبـلهء عشق است
تا چنیـن دل بـرخت باختــم
طبـیبی بـردل زارم همِیشـه
مــرا کـردی تو عاشق بـرجمـا لت
عـا قـبت هـرکس بعشق جـوینده شد
چـون دلم در پای او افـتـا ده است
     نیــا ز
جـوا نمـرد
تمنـا ی دل
تـو زیبـا ئی
دروغ مـگـو
پــرواز عشـق
دل مـبـنـد
خــدا را بشناس
کمک کن
بیـا با هم
فـرزانه
تـرا می بینم
شـا عــر
سفـره خـا لی
عیـد آمــد
نمـاز بگـذار
خـوب بـا ش
سـٌوا ل
اجـازه بـده
چون سراب
زبان عشق
در بــدر
نقش تـو
پـراواز عشق
قـبـله ء عشق
شــوریـده
طبـیـب درد
گنـج وصـال
جوینده یابنده
دلـداده  
    فهـرست دوبیتی ها  صفحه ششم
صفحه 
مطـلع دوبیتی
نام دوبیتی
 
 
 
٥١
 
 
٥٢
 
 
٥٣
 
 
٥٤
 
 
٥٥
 
 
٥٦
 
 
٥٧
 
 
٥٨
 
 
٥٩
 
 
٦٠
 
 
 کنا رگـل  نشسته نیش خـاری
قـراری بـر دل از نام خـدا هست
نـوای عـاشقـانـه خـوش  نـوائیست
اندم که دل کباب شد همش بیک نگاه شد
دلم مـا ننـد دریا بیکــران است
گهی از پیش چشمـم در گـریـز است
گـلـی از باغ گـلـهـا ی تو چـیـدم
نـوای تـا ر تـو جـا ن آفــریـن است
زآوازت شـهیـدی جمـلـه شـادیم
قـلـم بـر دست وبـر تـو میـنـگـارم
اگـرپـرسی ز حـا ل و درد و رنجـم
مـرا عـمـرم بعشـق شـعـر دراز است
کمک کـن خانه ای با هـم بسـازیـم
سـرود عـاشقی آهـنـگ ندارد
غـیـر از رخ دلـدار خـریـدار نمیـشم
درخت آرزوهـا بس قـطـور است
مـده دلـرا بـدریـای خـیـا لـت
این دل که سینه بـدر رفت کـجـا رفـت
تـا نـظـا م عـالـم آدم بـپــاسـت
مـا ل دنیـا اینهمـه دردانــه نـیسـت
تـا چـشـم سـیا هـت بمن یک نـظــر افـتـا د
عـا شقـان را یک نفـس عـا قـل نمی بینم چـرا
مـا مـزد خـود از گـنـبـد دوار گــرفـتیـم
با عشق تـو گشـودم من این دفـتـر عشق را
از هـجـر تـو من زار و خــراب افتـا ده ام
بـرای دیـدنـم ای مـه تـا بـا ن نـیـا مـدی
گــر نیسـتـم آنجـا گـل من پیک صبـا هسـت
مـقـام آدمـی والا تــریـن اسـت
خـوشـا آنــدل که درد وغـم نـدارد
چــرا پـشـت مــرا از غــم شـکـسـتـی
  نیـش خـار
نام خــدا
نــوای عاشقانه
بیک نگاه شد
گـــل بکاریـم
عــزیـز است
تقدیم به گلپــا
تقدیم به شهنازی
تقدیم به شهیدی
گــلـه
نکتــه سنـج
عـمــردراز
کمک کـن
سـرود عاشقی
بیدار نمـیشـم
درخـت آرزو
دریای خیـا ل
کجــا رفـت
کــار خــدا
قـنـا عـت
چشـم سیـاه
درد عشق
شفـای بیـمـار
دفـتـرعشق
حــرف حساب
چـرا نیـامد
دلم یاد شماست
مقام آدمیت
دل بی درد
نفـرین 
    فهـرست دوبیتی ها  صفحه هفتم
صفحه 
مطـلع دوبیتی
نام دوبیتی
 
 
 
٦١
 
 
 
٦٢
 
 
٦٣
 
 
 
٦٤
 
 
٦٥
 
 
 
٦٦
 
 
 
٦٧
 
 
٦٨
 
 
٦٩
 
 
٧٠
 دل و دلبر مـرا کـرده گـرفتـار
طبع من از بهـر تـو گـویا شده
سلامم بــر تـو و بـر روی ماهت
یک عمر چو دیوانه پی پول دویدیم
دل من سفره ی غمها گشوده
دل من بی صدا غم داره امشب
از درد فـراق اینهمه فــریاد مکن
من آمـدم بکـویت آمـا تــرا ندیدم
تدبیر کنم امشب  تا جام دگر گیرم
امشب شب عشق است بر یار بیا ویـزم
ما مــرد می عشقیم دلدار خبــر دارد
چنـدی که چو قارون پی سیم و زری
اگــر عاشق شدی ما ننـد فــرهـاد
بشوق روی تو شعـرها سرودم
تو که در کــوی عشاق خانه داری
ندیدم تا جــوانی پـایدار است
ما عشق را ز فـرهنگ تو آموختیمم
مپـرس از دل که افتاده بدامت
یک عالمه ستاره روی مو هات نشوندم
وجـودم را ز جنس عشق سرشتند
اگـر عاشق نئی بی عشق چـرائی
همیشه عاشقم در زنده گانی
چو یـوسف رفت بزندان زلیخـا
عجـب عاشق شدن درد بلایست
رهـا کـردم زدل من کینه ها را
من دلم در پیش توست  آبش مکن
نمی دانم چــرا امــروز خــرابم
دیشب سخن از سلسله ي مـوی تو بود
گـر من از لعـل تو یک کام بگیرم   چه شود
نقش پــرده نتـوان کـرد  قـد وبالای تــرا
  چشم بیــدار
کتـاب عشق
خوش انـدام
بجا ئی نرسیدیم
سفر غمها
غم بی صدا
فریاد مکن
ترا ندیده
یار دگـر
شب عشق
می عشق
ازخدا بی خبر
عشق فـرهاد
باران عشق
کوچه عشق
پیری درکنارس
فرهنگ عشق
شیرین زبان
اطلس عاشقی
عشق ازلی
چرا عاشق نئی
همیشه عاشق
عشق یوسف
درد عشق
صیقل عشق
زارش مکن
از کی بپرسم
سخن گوی تو
چه شود
صورت بی تا

رباعی

رباعی (به معنی چهارتایی یا چهارگانی) یکی از قالبهای شعر فارسی است که در فارسی به آن ترانه نیز می‌گویند. این قالب، یک قالب شعرایرانی است، که در زبانهای دیگری (از جمله عربی و ترکی و اردو) نیز مورد استفاده قرار گرفته است. وزن آن هم وزن ِعبارت لا حَولَ و لا قُوَّةَ اِلاّ بِالله است. اما عروض دانان ایرانی و خارجی، برای رباعی دو یا یک وزن اصلی قائل‌اند. عروض‌دانان قدیم، وزن رباعی را در دو شجره اخرب و اخرم قرار داده‌اند که از آن ۲۴ وزن منشعب می‌شود. دکتر شمیسا، برای رباعی یک وزن برشمرده و معتقد است از آن یازده وزن فرعی به دست می‌آید.[۱]

در مورد منشأ رباعی، در کتابهای تاریخی دو روایت متفاوت درج شده است. روایت اول، رودکی را واضع این نوع شعر (به صورت امروزی) می‌داند و گوید که وزن آن را از ترانه‌ای که کودکان به هنگام بازی می‌خواندند اقتباس کرده است.[۲] طبق روایت دوم، یعقوب لیث قهرمان اصلی ماجراست و شعرای دربار او این وزن را اختراع کرده‌اند.[۳] رباعی متشکل از دو بیت (چهار مصراع) است. رعایت قافیه در مصراعهای نخست، دوم و چهارم الزامی و در مصراع سوم اختیاری است. شعرای اولیه، به گفتن رباعیات چهار قافیه‌ای گرایش داشتند، اما به تدریج و از اوایل قرن ششم هجری، شکل سه مصراعی قافیه در رباعی رایج شد.

معروف‌ترین رباعی‌سرا در تاریخ ادب فارسی حکیم عمر خیام نیشابوری است که مجموعه اشعار وی به رباعیات خیام مشهور می‌باشند. رباعیاتعطار، مولوی، اوحدالدین کرمانی و باباافضل کاشی نیز شهرت دارند. در دوران معاصر، نیما یوشیج به سرودن رباعی اشتیاق تمام از خود نشان داد و بیش از ۱۸۰۰ رباعی از او بجای مانده است. بعد از نیما، سایر شاعران نوپرداز همچون سیاوش کسرایی و منصور اوجی به این قالب توجه ویژه داشتند. در دوران انقلاب، رباعی احیاء مجدد یافت و امثال سید حسن حسینی و قیصر امین‌پور در احیاء آن نقش داشتند.

نمونه‌هایی از رباعی[ویرایش]

گر کار فلک به عدل سنجیده بُدیاحوال فلک جمله پسندیده بُدی
ور عدل بُدی به کارها در گردونکی خاطر اهل فضل رنجیده بُدی؟


گویند بهشت و حور عین خواهد بودآنجا می‌ِ ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باکچون عاقبت کار چنین خواهد بود


گر یک نفست ز زندگانی گذردمگذار که جز به شادمانی گذرد
زنهار که سرمایهٔ ملکت به جهانعمر است، چنان کِش گذرانی گذرد


اول به هزار لطف بنواخت مراآخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خویش می‌باخت مراچون من همه او شدم بینداخت مرا




اسرار ازل را نه تو دانی و نه منوین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و توچون پرده درافتد نه تو مانی و نه من

رباعی[ویرایش]

رباعی نوعی شعر است در چهار مصرع که جز مصراع سوم دیگر مصراع‌ها هم قافیه‌اند. کتاب بدایع الافکار آن را اینگونه شرح می‌دهد: «از مخترعات بحر هزج است و رباعی از آن جهت گفتند که بحر هزج در اشعار عرب مربع الاجزاء آمده. پس هر یک بیت از این وزن به مثابه دو بیت مربع باشد و مجموع چهار بیت بود از هزج مربع الاجزاء... اگر مصراع سوم نیز مقفی باشد، آن را رباعی مصرع گویند و اگر مصرع سوم بی قافیه باشد، آن را خصی خوانند.»[۴]

وزن رباعی[ویرایش]

علمای علم عروض قدیم برای قالب رباعی و وزن خاص آن(مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلن فع) 24 نوع وزن تشخیص داده اند. در عروض خانلری کلیه وزن های رباعی، در بحری که "بحر ترانه" نام گرفته طبقه بندی شده اند. بحر ترانه از پنج پایه که مجموعاً معادل ده هجای بلند است تشکیل می شود. بدین ترتیب :

--/--/U-U/--/--

هرچند این پایه ها تغییراتی می پذیرند، اما کمیت آنها همیشه مساوی دو هجای بلند است. از این پنج پایه، دو پایه اولی و چهارمی، همواره شامل دو هجای بلند هستند و ثابت می باشند. اما پایه های دوم و پنجم، ممکن است دو از "هجای کوتاه + یک هجای بلند UU- " یا از "دو هجای بلند --" تشکیل شوند و در پایه سومی نیز سه صورت ممکن است پیش بیاید:

1- دو هجای بلند (--)

2- یک هجای کوتاه + یک هجای بلند + یک هجای کوتاه (U-U)

3- یک هجای بلند + دو هجای کوتاه (-UU)

با در نظر گرفتن این تغییرات، می توان 12 صورت استعمال وزن رباعی را تشخیص داد. اما دوازده شکل دیگر نیز با افزودن یک حرف صامت به آخر هریک از این انواع به دست می آید. افراد دیگری همچون مسعود فرزاد طرح های دیگری برای وزن رباعی پیشنهاد داده اند.[۵]

پانویسه

رباعی

رباعیات

 
حافظ
 

فهرست شعرها به ترتیب آخر حرف قافیه گردآوری شده است. برای پیدا کردن یک شعر کافی است حرف آخر قافیهٔ آن را در نظر بگیرید تا بتوانید آن را پیدا کنید.

مثلاً برای پیدا کردن شعری که مصرع خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر مصرع دوم یکی از بیتهای آن است باید شعرهایی را نگاه کنید که آخر حرف قافیهٔ آنها «ر» است.

دسترسی سریع به حروف

ا | ت | د | ر | ز | س | ش | ل | م | ن | و | ه | ی

ا

رباعی شماره ۱: جز نقش تو در نظر نیامد ما را

رباعی شماره ۲: بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا

ت

رباعی شماره ۳: گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات

رباعی شماره ۴: ماهی که قدش به سرو می‌ماند راست

رباعی شماره ۵: من باکمر تو در میان کردم دست

رباعی شماره ۶: تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست

رباعی شماره ۷: هر روز دلم به زیر باری دگر است

رباعی شماره ۸: ماهم که رخش روشنی خور بگرفت

رباعی شماره ۹: امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

رباعی شماره ۱۰: نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت

د

رباعی شماره ۱۱: اول به وفا می وصالم درداد

رباعی شماره ۱۲: نی دولت دنیا به ستم می‌ارزد

رباعی شماره ۱۳: هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد

رباعی شماره ۱۴: چون غنچهٔ گل قرابه‌پرداز شود

رباعی شماره ۱۵: با می به کنار جوی می‌باید بود

رباعی شماره ۱۶: این گل ز بر همنفسی می‌آید

رباعی شماره ۱۷: از چرخ به هر گونه همی‌دار امید

ر

رباعی شماره ۱۸: ایام شباب است شراب اولیتر

رباعی شماره ۱۹: خوبان جهان صید توان کرد به زر

رباعی شماره ۲۰: سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر

رباعی شماره ۲۱: عشق رخ یار بر من زار مگیر

ز

رباعی شماره ۲۲: در سنبلش آویختم از روی نیاز

س

رباعی شماره ۲۳: مردی ز کنندهٔ در خیبر پرس

ش

رباعی شماره ۲۴: چشم تو که سحر بابل است استادش

رباعی شماره ۲۵: ای دوست دل از جفای دشمن درکش

ل

رباعی شماره ۲۶: ماهی که نظیر خود ندارد به جمال

رباعی شماره ۲۷: در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل

م

رباعی شماره ۲۸: لب باز مگیر یک زمان از لب جام

رباعی شماره ۲۹: در آرزوی بوس و کنارت مردم

رباعی شماره ۳۰: عمری ز پی مراد ضایع دارم

رباعی شماره ۳۱: من حاصل عمر خود ندارم جز غم

ن

رباعی شماره ۳۲: چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن

و

رباعی شماره ۳۳: ای شرمزده غنچهٔ مستور از تو

رباعی شماره ۳۴: چشمت که فسون و رنگ می‌بازد از او

رباعی شماره ۳۵: ای باد حدیث من نهانش می‌گو

ه

رباعی شماره ۳۶: ای سایهٔ سنبلت سمن پرورده

رباعی شماره ۳۷: گفتی که تو را شوم مدار اندیشه

رباعی شماره ۳۸: آن جام طرب شکار بر دستم نه

ی

رباعی شماره ۳۹: با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی

رباعی شماره ۴۰: قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای

رباعی شماره ۴۱: ای کاش که بخت سازگاری کردی

رباعی شماره ۴۲: گر همچو من افتادهٔ این دام شوی

مثنوی معنوی،

دفتر اول

 
مولوی
 

بخش ۱ - سر آغاز

بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او

بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را

بخش ۴ - از خداوند ولی‌التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی

بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند

بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند

بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک

بخش ۸ - دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه

بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر

بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد

بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

بخش ۱۲ - داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب

بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را

بخش ۱۴ - تلبیس وزیر بانصاری

بخش ۱۵ - قبول کردن نصاری مکر وزیر را

بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را

بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را

بخش ۱۸ - بیان حسد وزیر

بخش ۱۹ - فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را

بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر

بخش ۲۱ - بیان دوازده سبط از نصاری

بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل

بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه

بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر

بخش ۲۵ - مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم

بخش ۲۶ - دفع گفتن وزیر مریدان را

بخش ۲۷ - مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن

بخش ۲۸ - جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی‌شکنم

بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر

بخش ۳۰ - نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت

بخش ۳۱ - ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا

بخش ۳۲ - کشتن وزیر خویشتن را در خلوت

بخش ۳۳ - طلب کردن امت عیسی علیه‌السلام از امراکی ولی عهد از شما کدامست

بخش ۳۴ - منازعت امرا در ولی عهدی

بخش ۳۵ - تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل

بخش ۳۶ - حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود

بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست

بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بتش

بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمد را صلی‌الله علیه و سلم بتسخر خواند

بخش ۴۰ - عتاب کردن آتش را آن پادشاه جهود

بخش ۴۱ - طنز و انکار کردن پادشاه جهود و قبول ناکردن نصیحت خاصان خویش

بخش ۴۲ - بیان توکل و ترک جهد گفتن نخچیران بشیر

بخش ۴۳ - جواب گفتن شیر نخچیران را و فایدهٔ جهد گفتن

بخش ۴۴ - ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد و اکتساب

بخش ۴۵ - ترجیح نهادن شیر جهد و اکتساب را بر توکل و تسلیم

بخش ۴۶ - ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر اجتهاد

بخش ۴۷ - ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل

بخش ۴۸ - باز ترجیح نهادن نخچیران توکل را بر جهد

بخش ۴۹ - نگریستن عزرائیل بر مردی و گریختن آن مرد در سرای سلیمان و تقریر ترجیح توکل بر جهد و قلت فایدهٔ جهد

بخش ۵۰ - باز ترجیح نهادن شیر جهد را بر توکل و فواید جهد را بیان کردن

بخش ۵۱ - مقرر شدن ترجیح جهد بر توکل

بخش ۵۲ - انکار کردن نخچیران بر خرگوش در تاخیر رفتن بر شیر

بخش ۵۳ - جواب گفتن خرگوش ایشان را

بخش ۵۴ - اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش

بخش ۵۵ - جواب خرگوش نخچیران را

بخش ۵۶ - ذکر دانش خرگوش و بیان فضیلت و منافع دانستن

بخش ۵۷ - باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سر اندیشهٔ او را

بخش ۵۸ - منع کردن خرگوش از راز ایشان را

بخش ۵۹ - قصهٔ مکر خرگوش

بخش ۶۰ - زیافت تاویل رکیک مگس

بخش ۶۱ - تولیدن شیر از دیر آمدن خرگوش

بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش

بخش ۶۳ - رسیدن خرگوش به شیر

بخش ۶۴ - عذر گفتن خرگوش

بخش ۶۵ - جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او

بخش ۶۶ - قصهٔ هدهد و سلیمان در بیان آنک چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود

بخش ۶۷ - طعنهٔ زاغ در دعوی هدهد

بخش ۶۸ - جواب گفتن هدهد طعنهٔ زاغ را

بخش ۶۹ - قصهٔ آدم علیه‌السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل

بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید

بخش ۷۱ - پرسیدن شیر از سبب پای واپس کشیدن خرگوش

بخش ۷۲ - نظر کردن شیر در چاه و دیدن عکس خود را و آن خرگوش را

بخش ۷۳ - مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد

بخش ۷۴ - جمع شدن نخچیران گرد خرگوش و ثنا گفتن او را

بخش ۷۵ - پند دادن خرگوش نخچیران را کی بدین شاد مشوید

بخش ۷۶ - تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی‌الجهاد الاکبر

بخش ۷۷ - آمدن رسول روم تا امیرالممنین عمر رضی‌الله عنه و دیدن او کرامات عمر را رضی‌الله عنه

بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالممنین عمر را رضی‌الله عنه خفته به زیر درخت

بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از امیرالممنین عمر رضی‌الله عنه

بخش ۸۰ - اضافت کردن آدم علیه‌السلام آن زلت را به خویشتن کی ربنا ظلمنا و اضافت کردن ابلیس گناه خود را به خدای تعالی کی بما اغویتنی

بخش ۸۱ - تفسیر و هو معکم اینما کنتم

بخش ۸۲ - سال کردن رسول روم از عمر رضی‌الله عنه از سبب ابتلای ارواح با این آب و گل جسم

بخش ۸۳ - در معنی آنک من اراد ان یجلس مع الله فلیجلس مع اهل التصوف

بخش ۸۴ - قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارت

بخش ۸۵ - صفت اجنحهٔ طیور عقول الهی

بخش ۸۶ - دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی

بخش ۸۷ - تفسیر قول فریدالدین عطار قدس الله روحه تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون می‌خور که صاحب‌دل اگر زهری خورد آن انگبین باشد

بخش ۸۸ - تعظیم ساحران مر موسی را علیه‌السلام کی چه می‌فرمایی اول تو اندازی عصا

بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان

بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی

بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم بهرچ از راه و امانی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا در معنی قوله علیه‌السلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن

بخش ۹۲ - رجوع به حکایت خواجهٔ تاجر

بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفص و پریدن طوطی مرده

بخش ۹۴ - وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن

بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشت‌نمای شدن

بخش ۹۶ - تفسیر ما شاء الله کان

بخش ۹۷ - داستان پیر چنگی کی در عهد عمر رضی الله عنه از بهر خدا روز بی‌نوایی چنگ زد میان گورستان

بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها

بخش ۹۹ - قصهٔ سوال کردن عایشه رضی الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی امروز باران بارید چون تو سوی گورستان رفتی جامه‌های تو چون تر نیست

بخش ۱۰۰ - تفسیر بیت حکم رضی‌الله عنه «آسمانهاست در ولایت جان کارفرمای آسمان جهان» «در ره روح پست و بالاهاست کوههای بلند و دریاهاست»

بخش ۱۰۱ - در معنی این حدیث کی اغتنموا برد الربیع الی آخره

بخش ۱۰۲ - پرسیدن صدیقه رضی‌الله عنها از مصطفی صلی‌الله علیه و سلم کی سر باران امروزینه چه بود

بخش ۱۰۳ - بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن

بخش ۱۰۴ - در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال بن مرد ده کی در گورستان خفته است

بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند ما روی مبارک ترا بهنگام وعظ نمی‌بینیم و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح

بخش ۱۰۶ - اظهار معجزهٔ پیغمبر صلی الله علیه و سلم به سخن آمدن سنگ‌ریزه در دست ابوجهل علیه اللعنه و گواهی دادن سنگ‌ریزه بر حقیت محمد صلی الله علیه و سلم به رسالت او

بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالممنین عمر رضی الله عنه باو آنچ هاتف آواز داد

بخش ۱۰۸ - گردانیدن عمر رضی الله عنه نظر او را از مقام گریه کی هستیست بمقام استغراق

بخش ۱۰۹ - تفسیر دعای آن دو فرشته کی هر روز بر سر هر بازاری منادی می‌کنند کی اللهم اعط کل منفق خلفا اللهم اعط کل ممسک تلفا و بیان کردن کی آن منفق مجاهد راه حقست نی مسرف راه هوا

بخش ۱۱۰ - قصهٔ خلیفه کی در کرم در زمان خود از حاتم طائی گذشته بود و نظیر خود نداشت

بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی

بخش ۱۱۲ - مغرور شدن مریدان محتاج به مدعیان مزور و ایشان را شیخ و محتشم و واصل پنداشتن و نقل را از نقد فرق نادانستن و بر بسته را از بر رسته

بخش ۱۱۳ - در بیان آنک نادر افتد کی مریدی در مدعی مزور اعتقاد بصدق ببندد کی او کسی است و بدین اعتقاد به مقامی برسد کی شیخش در خواب ندیده باشد و آب و آتش او را گزند نکند و شیخش را گزند کند ولیکن بنادر نادر

بخش ۱۱۴ - صبر فرمودن اعرابی زن خود را و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن

بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد

بخش ۱۱۶ - نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی‌نوایی خویشتن

بخش ۱۱۷ - در بیان آنک جنبیدن هر کسی از آنجا کی ویست هر کس را از چنبرهٔ وجود خود بیند تابهٔ کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابه‌ها از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابه‌های دیگر او راست‌گوتر باشد و امام باشد

بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش

بخش ۱۱۹ - در بیان این خبر کی انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل

بخش ۱۲۰

بخش ۱۲۱ - در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیت‌اند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند

بخش ۱۲۲ - سبب حرمان اشقیا از دو جهان کی خسر الدنیا و اخرة

بخش ۱۲۳ - حقیر و بی‌خصم دیدن دیده‌های حس صالح و ناقهٔ صالح علیه‌السلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا

بخش ۱۲۴ - در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان

بخش ۱۲۵ - در معنی آنک آنچ ولی کند مرید را نشاید گستاخی کردن و همان فعل کردن کی حلوا طبیب را زیان ندارد اما بیماران را زیان دارد و سرما و برف انگور را زیان ندارد اما غوره را زیان دارد کی در راهست کی لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر

بخش ۱۲۶ - مخلص ماجرای عرب و جفت او

بخش ۱۲۷ - دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست

بخش ۱۲۸ - تعیین کردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را و قبول کردن او

بخش ۱۲۹ - هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالممنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست

بخش ۱۳۰ - در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب

بخش ۱۳۱ - در بیان آنک چنانک گدا عاشق کرمست و عاشق کریم کرم کریم هم عاشق گداست اگر گدا را صبر بیش بود کریم بر در او آید و اگر کریم را صبر بیش بود گدا بر در او آید اما صبر گدا کمال گداست و صبر کریم نقصان اوست

بخش ۱۳۲ - فرق میان آنک درویش است به خدا و تشنهٔ خدا و میان آنک درویش است از خدا و تشنهٔ غیرست

بخش ۱۳۳ - پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیهٔ او را

بخش ۱۳۴ - در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر و تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب بفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون

بخش ۱۳۵ - مثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرة

بخش ۱۳۶ - سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه

بخش ۱۳۷ - حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان

بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بی‌نیازی از آن هدیه و از آن سبو

بخش ۱۳۹ - در صفت پیر و مطاوعت وی

بخش ۱۴۰ - وصیت کردن رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه کی چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بندهٔ خاص تا ازیشان همه پیش‌قدم‌تر باشی

بخش ۱۴۱ - کبودی زدن قزوینی بر شانه‌گاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن

بخش ۱۴۲ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار

بخش ۱۴۳ - امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما

بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو

بخش ۱۴۵ - ادب کردن شیر گرگ را کی در قسمت بی‌ادبی کرده بود

بخش ۱۴۶ - تهدید کردن نوح علیه‌السلام مر قوم را کی با من مپیچید کی من روپوشم با خدای می‌پیچید در میان این بحقیقت ای مخذولان

بخش ۱۴۷ - نشاندن پادشاه صوفیان عارف را پیش روی خویش تا چشمشان بدیشان روشن شود

بخش ۱۴۸ - آمدن مهمان پیش یوسف علیه‌السلام و تقاضا کردن یوسف علیه‌السلام ازو تحفه و ارمغان

بخش ۱۴۹ - گفتن مهمان یوسف علیه‌السلام کی آینه‌ای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی

بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم

بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار داده‌اند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او

بخش ۱۵۲ - اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش و امیری اهل دنیا خواستن و در فتنه افتادن

بخش ۱۵۳ - باقی قصهٔ هاروت و ماروت و نکال و عقوبت ایشان هم در دنیا بچاه بابل

بخش ۱۵۴ - به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش

بخش ۱۵۵ - اول کسی کی در مقابلهٔ نص قیاس آورد ابلیس بود

بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان

بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت‌گری

بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله

بخش ۱۵۹ - متهم کردن غلامان و خواجه‌تاشان مر لقمان را کی آن میوه‌های ترونده را که می‌آوردیم او خورده است

بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم

بخش ۱۶۱ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم مر زید را کی این سر را فاش‌تر ازین مگو و متابعت نگهدار

بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید

بخش ۱۶۳ - آتش افتادن در شهر بایام عمر رضی الله عنه

بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر الممنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالممنین علی شمشیر از دست

بخش ۱۶۵ - سال کردن آن کافر از علی کرم الله وجهه کی بر چون منی مظفر شدی شمشیر از دست چون انداختی

بخش ۱۶۶ - جواب گفتن امیر الممنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت

بخش ۱۶۷ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیر المومنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم

بخش ۱۶۸ - تعجب کردن آدم علیه‌السلام از ضلالت ابلیس لعین و عجب آوردن

بخش ۱۶۹ - بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش

بخش ۱۷۰ - افتادن رکابدار هر باری پیش امیر الممنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر الممنین مرا بکش و ازین قضا برهان

بخش ۱۷۱ - بیان آنک فتح طلبیدن مصطفی صلی الله علیه و سلم مکه را و غیر مکه را جهت دوستی ملک دنیا نبود چون فرموده است الدنیا جیفة بلک بامر بود

بخش ۱۷۲ - گفتن امیر الممنین علی کرم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در روی من نفس من جنبید و اخلاص عمل نماند مانع کشتن تو آن شد

مثنوی معنوی،

نسخه‌ای خطی از مثنوی معنوی درشیراز

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی شاعر و صوفی ایران است.[۱] این کتاب از ۲۶٬۰۰۰ بیت و ۶ دفتر تشکیل شده و یکی از برترین کتاب‌های ادبیات عرفانی کهن فارسی و حکمت پارسی پس از اسلام است. این کتاب در قالب شعریمثنوی سروده شده‌است؛ که در واقع عنوان کتاب نیز می‌باشد. اگر چه قبل از مولوی، شاعران دیگری مانند سنائی و عطار هم از قالب شعری مثنوی استفاده کرده بودند ولی مثنوی مولوی از سطح ادبی بالاتر برخوردار است[نیازمند منبع]. در این کتاب ۴۲۴ داستان پی‌درپی به شیوهٔ تمثیل داستان سختی‌هایانسان در راه رسیدن به خدا را بیان می‌کند. هجده بیت نخست دفتر اول مثنوی معنوی به نی‌نامهشهرت دارد و چکیده‌ای از مفهوم ۶ دفتر است.[۲][۳] این کتاب به درخواست شاگرد مولوی، حسام‌الدین حسن چلبی، در سالهای ۶۶۲ تا ۶۷۲ هجری/۱۲۶۰ میلادی تالیف شد. عنوان کتاب، مثنوی، در واقع نوعی از ساختار شعری است که در این کتاب استفاده می‌شود. [۳]

مولوی در این کتاب مجموعه‌ای از اندیشه‌های فرهنگ اسلامی را گرد آورده‌است.

حکایات مثنوی و ساختار ادبی[ویرایش]

Turkey.Konya049.jpg

مثنوی‌ مولوی، همانند بیشتر مثنوی‌های صوفیانه، به صورت عمده‎ از «داستان» به عنوان ابزاری برای بیان تعلیمات تصوف استفاده می‌کند. ترتیب قرار گرفتن داستان‌های گوناگون در این کتاب ظاهراً نظم مشخصی ندارد. شخصیت‌های اصلی داستان‌ها می‌تواند از پیامبران و پادشاهان تا چوپانان و بردگان باشد. حیوانات نیز نقش پررنگی در این داستان‌ها بازی می‌کنند.[۳]

حکایات موجود در مثنوی از منابع مختلف قدیمی‌تر آمده‌اند. برخی عینا در مثنوی‌های عطار نیشابوری همچون منطق الطیر موجودند. برخی همچون داستان خلیفه و لیلی، پادشاه و خانه کمپیر، استر و استر، محمود و ایاز، گنج نامه، حلوا ساختن جهود و عیسوی و مسلمان از مقالات شمس استخراج شده‌اند.[۴]

آخرین داستان مثنوی (شاهزادگان و دژ هوش ربا)، با وفات مولوی ناتمام ماند. دفتر ششم مثنوی از همین روی دفتری ناتمام است. فرزند او مثنوی زیبایی دارد که در آن از مرگ پدر و ناتمام ماندن مثنوی گله کرده‌است. اصل داستان را البته جویندگان می‌توانند در مقالات شمس تبریزی بیابند و از بخش پایانی قصه مطلع شوند.[۴]

مولوی در مثنوی تبحر خود را در استفاده از اتفاقات روزمره برای توضیح دیدگاه‌های عرفانی‌اش نشان می‌دهد. ویژگی تمایزبخش دیگر این کتاب میزان گریزهای مکرر آن از داستان اصلی برای توضیح (گاه مفصل) نکات مختلف جنبی داستان، است. این نکته ممکن است بیانگر این باشد که برای مولوی مضمون داستان اهمیت بسیار بیشتری از سبک نگارش داشته‌است.[۳]

مثنوی و کتب آسمانی[ویرایش]

برخی از ادیبان، مثنوی را تالی کتب آسمانی خوانده‌اند و برخی پا را از این هم فراتر نهاده و بر خلاف نص صریح قرآن، آنرا مصحف ثانی نام نهاده‌اند.عبدالرحمن جامی، مثنوی معنوی را «قرآن در زبان فارسی» نامیده‌است. بنابر نظر جلال‌الدین همایی، مثنوی اگر از سروده‌های گاتا،اوستای زرتشت، وداهای هندوان و عهد جدید مسیحیان (قرآن و عهد عتیق مستثنی شده‌اند) که در دسترسند، عمیق تر و پر مایه تر نباشد، قدر مسلم کمتر هم نیست[۴]. دلیل این اعتقاد به دو نکته باز می‌گردد. نکته اول آنکه سرچشمه فیض و سرمایه‌ای که سبب تالیف مثنوی گشته همانا وحی الهی است و این در جای جای مثنوی مشهود است. بنابر اعتقاد مسلمانان، وحی به پیامبران مختص نیست و چه بسا به تعبیر قرآن بر زنبور عسل نیز نازل گردد. بنابراین اعتقاد است که در مثنوی آمده‌است.[۴]

گیرم این وحی نبی گنجور نیستهم کم از وحی دل زنبور نیست
چونکه اوحی الرب الی النحل آمده استخانهٔ وحیش پر از حلوا شده است

دلیل دوم آنکه مولانا روحی وحی‌گیر و وحی‌شناس داشته و این روح اثر خود را به شکل چشمگیری در مثنوی به جای گذاشته‌است.

گر نبودی روحهای غیب‌گیروحی نآوردی ز گردون یک بشیر

عرفان مثنوی[ویرایش]

آرامگاه مولوی در قونیه

اگر خواسته شود که در باب تفکرات عرفانی مولوی تحقیق شود، شاید بهترین راه تحلیل کلیات شمس باشد. ولی اگر هدف شناخت برداشتهای او از زندگی و دین باشد، بررسی غزلهایش نتیجه‌ای در بر نخواهد داشت. به این منظور مثنوی انتخاب بهتری است. مولوی در تدوین این اثر قصد تعلیم و اندرز گویی داشته و راه‌های وصول به خدا و معرفت نفس را می‌آموزد.[۵]

بعضی را نظر بر این است که مولوی اساسا در قالب‌های صوفی‌گری امام محمد غزالی نمی گنجد.[۶] و می‌گویند: مثنوی او گاهی حتی با اصول صوفی‌گری مانند «نفرت از دنیا و عشق به خدا»، «فنای در خود و بقای در خدا» و تخلص به اخلاق الله» نیز در تعارض است. بر عکس مثنوی بیشتر با مسائلی از قبیل «حیات دینی روح» و «اشتیاق روح به اتحاد با حق» درگیر است.[۷] اما با دقت در مفاهیم مثنوی معلوم می‌شود که مولوی اندیشه‌ای فراتر از همه چیز داشته و به عبارت دیگر صلح کل بوده است و اگر تفاوت‌هایی میان سلوک وی با اندیشه‌های امثال امام محمد غزالی وجود دارد اما با آن در تعارض نیست.

مثنوی، منتخب بدون نظم و ترتیبی از تمامی اندیشه‌های فلسفی و کلامی جهان اسلامی از آغاز تا قرن هفتم هجری است. مولوی هرچه در هر دستگاه فکری درست یافته است، انتخاب کرده‌است. رشته‌ای که این نکات نامرتبط را به یکدیگر پیوند داده‌است، داستانهای مثنوی است.[۸]

طبقه‌بندی سبک گفتار[ویرایش]

اتاق بازسازی شده در قونیه منسوب به مولوی که در آن مثنوی را می‌سرود و توسط حسام‌الدین چلبینگاشته می‌شد

مطالب مثنوی را از جهت فهم خواننده به سه بخش عام، خاص و اخص تقسیم می‌کنند. بخش عام یا محکمات بخشی از مثنوی است که در آن روی سخن با عامه‌است و هرکس نیز به قدر فهم خود از آن استفاده می‌کند. اکثر حکایات و نصایح و پندهای مثنوی در این بخش قرار دارند.[۴]

چونکه بد کردی بترس ایمن نباشزانکه تخم است و برویاند خداش

بخش دوم مطالب مثنوی بخش خاص یا بخش حدفاصل نامیده می‌شود. مطالب این بخش گویی چنان است که مولوی با یاران دمساز خود در خلوت بیان نموده‌است و خوانندگان از روزنی جسته و گریخته از آن می‌شنوند.

با لب دمساز خود گر جفتمیهمچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

بخش سوم از مطالب مثنوی بخش اخص یا متشابهات است که آن دسته از سخنان بسیار مشکل و مبهم مثنوی است که متشابهات قرآنی را به یاد می‌آورد. برخی از سخنان این بخش از مثنوی قابل تاویلند مانند

حیرت اندر حیرت آمد این قصصبیهشی خاصگان اندر اخص

که اشاره‌است به داستان بیهوش شدن پیامبر اسلام از هیبت دیدن جبرئیل. لیکن بخشی از اشعار این بخش یا تاویلات گوناگون دارند و یا تاکنون تفسیر نشده‌اند. چرا که با سکوت مولوی نیمه کاره رها شده‌اند.

گفتگو بسیار شد خامش شدممسئله تسلیم کردم تن زدم

مثنوی و شمس تبریزی[ویرایش]

مولوی در حدود سن ۴۰ سالگی با شمس‌الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی معروف به شمس تبریزی به مدت چهار سال (با یک دوره فترت) محشور شد و این ملاقات چنان اثری عمیق در وی گذاشت که هرجا در مثنوی کلمات آفتاب، خورشید و یا شمس آمده‌است، روی سخن بلافاصله به شمس تبریزی بازگشته‌است.[۴]

واجب آمد چونکه آمد نام اوشرح رمزی کردن از انعام او

این موضوع محدود به این کلمات نیز نمی‌شود. هرجا در مثنوی داستانی از عشقی سوزان یا حکایت از محبتی جوشان می‌رود، سخن به شمس باز می‌گردد. حکایت عشق سلطان محمود و ایاز و حکایت عشق پادشاه و کنیز (اولین حکایت دفتر اول) از این جمله‌اند.

بشنوید ای دوستان این داستانخود حقیقت نقد حال ماست آن

مثنوی و حسام الدین حسن چلبی[ویرایش]

مثنوی و حسام‌الدین حسن چلبی

مصاحبت مولانا و حسام الدین حسن چلبی مدت ۱۰ سال به طول کشید و با وفات مولوی در سال ۶۷۲ پایان یافت. این سالها سالهای تالیف مثنوی معنوی است و مثنوی در حقیقت به خواست و اصرار حسام الدین از همان سال اول آشنایی سروده شد.[۴]

مطلع تاریخ این سودا و سودبعد هجرت ششصد و شصت و دو بود

مثنوی هفتاد من[ویرایش]

مثنوی در میان قالب‌های شعر فارسی، جزء قالب‌های سهل و آسان شعری شمرده می‌شود. به همین لحاظ نیز شعرایی چون نورالدین عبدالرحمن جامی، عطار نیشابوری، و ده‌ها شاعر دیگر، طبع خود را درقالب مثنوی آزموده‌اند و غالبا در انشاء شعر موفق بوده‌اند. لذا، حجم بالای مثنوی معنوی ظاهرا نباید موجب تعجب و تحت تاثیر قراردادن خواننده باشد. لیکن آنچه مثنوی معنوی را از سایر مثنوی‌ها جدا می‌کند روانی آن در عین خلاقیت و نوآوری ادبی و معنی دقیق الفاظ و تعبیرات جدید آن است. انتقال معنی از مطلبی به مطلبی و از حکایتی به مضمونی دیگر و در عین حال پیوستگی و ناگسسته بودن مطالب در آن از بدیعیات است.

گر شود بیشه قلم دریا مدیدمثنوی را نیست پایانی پدید

ملیت مثنوی[ویرایش]

مولوی خود زادهٔ بلخ بود (افغانستان امروز) و در زمان تصنیف مثنوی در قونیهٔ روم ( ترکیهٔ فعلی) می‌زیست. مثنوی را به گلی تشبیه کرده‌اند که گرچه در یک آب و خاک پرورش یافته، بوی عطرش مشام جهانیان را آگنده‌است. با آنکه مثنوی به عموم جهانیان تعلق دارد، ولی بهره ایرانیان و پارسی زبانان از وی بیشتر است. چرا که، اولا، مثنوی شریف به زبان پارسی سروده شده، و ثانیا، از محیط فرهنگی ایران بیشترین تاثیر را پذیرفته‌است. داستانهای مثنوی عموما با فرهنگ ایران آن روزگار منطبق بوده‌است. داستان کبودی زدن قزوینی نمونه‌ای بارز از اینگونه تاثیر فرهنگی ایران بر مثنوی است.[۴]

پارسی گو گرچه تازی خوشتر استعشق را خود صد زبان دیگر است

با این وجود نباید ناگفته گذاشت که مثنوی معنوی تأثیر زیادی روی ادبیات و فرهنگ ترکی نیز داشته‌است. دلیل این امر این است که اکثر جانشینان مولوی در طریقه صوفی مربوط به او از ناحیه قونیه بودند و آرامگاه وی نیز در قونیه‌است.[۳]

ای بسا هندو و ترک همزبانای بسا دو ترک چون بیگانگان

برخی مولوی شناسان (ازجمله عبدالحسین زرین‌کوب) برآنند که در شهر قونیه در زمان مولوی، زبان مردم کوچه و بازار، زبان فارسی بوده است.[۹]

تفسیر‌ها و شرح‌ها[ویرایش]

  • احمد رومی که معاصر سلطان ولد بوده.
  • جواهر الاسرار و زواهر الانوار تالیف کمال الدین حسین بن حسن خوارزمی.
  • اسرارالغیوب تالیف خواجه ایوب از صوفیان قرن دوازدهم.
  • ولی‌محمد اکبرآبادی در سال ۱۱۴۰ هجری قمری.
  • بحرالعلوم تالیف محمدبن نظام‌الدین.
  • اسرارسبزواری ملاهادی سبزواری ۱۲۹۰ هجری قمری.
  • فاتح‌الابیات تالیف اسماعیل انقروی شرحی است به ترکی استانبولی.
  • المنهج‌القوی یوسف‌ بن احمد مولوی به زبان عربی
  • محمد کفائی به زبان عربی چاپ بیروت ۱۹۶۵ میلادی.
  • راینولدنیکلسون به زبان انگلیسی چاپ لیدن ۱۹۳۷ میلادی.[۱۰]
  • کریم زمانی
  • بدیع الزمان فروزانفر
  • محمدتقی جعفری
  • جعفر شهیدی
  • محمد استعلامی برگزیده به عنوان بهترین کتاب سال.

بازنویسی حکایات مثنوی[ویرایش]

تلاش های بسیاری برای بازنویسی حکایات مثنوی انجام شده است. اخیرا کوششی جدید به سبکی نو توسط محمد حسین مکارم انجام گرفته که علی رغم نوین بودن اثر و تصاویر زیبای آن بسیار ناشناخته است. " کتاب «شرح درد اشتياق» بازنويسي کليه حکايات مثنوي، دفتر اول و دوم، به سبکي نو و امروزي در قالب داستانهاي کوتاه و مينيماليستي (داستانک يا داستان کوتاه)، به زباني ساده و شيوا و قابل فهم عموم طبقات مردم ميباشد. همچنين تعدادي از داستانها به فراخور مضمون آن، داراي ديدگاه عرفاني شخصيتهاي به نام و مطرح، و بعضي نيز به تصاوير رنگي تازه و بديع مزين است[۱۱].

پانویس

مثنوی

مثنوی معنوی/داستان آن کنیزک کی با خر خاتون

از ویکی‌نبشته
'دفتر پنجم مثنوی (داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقه‌ی کدو را ندید کنیزک را ببهانه براه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد بفضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب)
از مولوی
'


یک کنیزک یک خری بر خود فکنداز وفور شهوت و فرط گزند
آن خر نر را بگا خو کرده بودخر جماع آدمی پی برده بود
یک کدویی بود حیلت‌سازه رادر نرش کردی پی اندازه را
در ذکر کردی کدو را آن عجوزتا رود نیم ذکر وقت سپوز
گر همه کیر خر اندر وی رودآن رحم وان روده‌ها ویران شود
خر همی شد لاغر و خاتون اومانده عاجز کز چه شد این خر چو مو
نعل‌بندان را نمود آن خر که چیستعلت او که نتیجه‌ش لاغریست
هیچ علت اندرو ظاهر نشدهیچ کس از سر او مخبر نشد
در تفحص اندر افتاد او به جدشد تفحص را دمادم مستعد
جد را باید که جان بنده بودزانک جد جوینده یابنده بود
چون تفحص کرد از حال اشکدید خفته زیر خر آن نرگسک
از شکاف در بدید آن حال رابس عجب آمد از آن آن زال را
خر همی‌گاید کنیزک را چنانکه به عقل و رسم مردان با زنان
در حسد شد گفت چون این ممکنستپس من اولیتر که خر ملک منست
خر مهذب گشته و آموختهخوان نهادست و چراغ افروخته
کرد نادیده و در خانه بکوفتکای کنیزک چند خواهی خانه روفت
از پی روپوش می‌گفت این سخنکای کنیزک آمدم در باز کن
کرد خاموش و کنیزک را نگفتراز را از بهر طمع خود نهفت
پس کنیزک جمله آلات فسادکرد پنهان پیش شد در را گشاد
رو ترش کرد و دو دیده پر ز نملب فرو مالید یعنی صایمم
در کف او نرمه جاروبی که منخانه را می‌روفتم بهر عطن
چونک با جاروب در را وا گشادگفت خاتون زیر لب کای اوستاد
رو ترش کردی و جاروبی به کفچیست آن خر برگسسته از علف
نیم کاره و خشمگین جنبان ذکرز انتظار تو دو چشمش سوی در
زیر لب گفت این نهان کرد از کنیزداشتش آن دم چو بی‌جرمان عزیز
بعد از آن گفتش که چادر نه به سررو فلان خانه ز من پیغام بر
این چنین گو وین چنین کن وآنچنانمختصر کردم من افسانه‌ی زنان
آنچ مقصودست مغز آن بگیرچون براهش کرد آن زال ستیر
بود از مستی شهوت شادماندر فرو بست و همی‌گفت آن زمان
یافتم خلوت زنم از شکر بانگرسته‌ام از چار دانگ و از دو دانگ
از طرب گشته بزان زن هزاردر شرار شهوت خر بی‌قرار
چه بزان که آن شهوت او را بز گرفتبز گرفتن گیج را نبود شگفت
میل شهوت کر کند دل را و کورتا نماید خر چو یوسف نار نور
ای بسا سرمست نار و نارجوخویشتن را نور مطلق داند او
جز مگر بنده‌ی خدا یا جذب حقبا رهش آرد بگرداند ورق
تا بداند که آن خیال ناریهدر طریقت نیست الا عاریه
زشتها را خوب بنماید شرهنیست چون شهوت بتر ز آفتاب ره
صد هزاران نام خوش را کرد ننگصد هزاران زیرکان را کرد دنگ
چون خری را یوسف مصری نمودیوسفی را چون نماید آن جهود
بر تو سرگین را فسونش شهد کردشهد را خود چون کند وقت نبرد
شهوت از خوردن بود کم کن ز خوریا نکاحی کن گریزان شو ز شر
چون بخوردی می‌کشد سوی حرمدخل را خرجی بباید لاجرم
پس نکاح آمد چو لاحول و لاتا که دیوت نفکند اندر بلا
چون حریص خوردنی زن خواه زودورنه آمد گربه و دنبه ربود
بار سنگی بر خری که می‌جهدزود بر نه پیش از آن کو بر نهد
فعل آتش را نمی‌دانی تو بردگرد آتش با چنین دانش مگرد
علم دیگ و آتش ار نبود ترااز شرر نه دیگ ماند نه ابا
آب حاضر باید و فرهنگ نیزتا پزد آب دیگ سالم در ازیز
چون ندانی دانش آهنگریریش و مو سوزد چو آنجا بگذری
در فرو بست آن زن و خر را کشیدشادمانه لاجرم کیفر چشید
در میان خانه آوردش کشانخفت اندر زیر آن نر خر ستان
هم بر آن کرسی که دید او از کنیزتا رسد در کام خود آن قحبه نیز
پا بر آورد و خر اندر ویی سپوختآتشی از کیر خر در وی فروخت
خر مودب گشته در خاتون فشردتا بخایه در زمان خاتون بمرد
بر درید از زخم کیر خر جگرروده‌ها بگسسته شد از همدگر
دم نزد در حال آن زن جان بدادکرسی از یک‌سو زن از یک‌سو فتاد
صحن خانه پر ز خون شد زن نگونمرد او و برد جان ریب المنون
مرگ بد با صد فضیحت ای پدرتو شهیدی دیده‌ای از کیر خر
تو عذاب الخزی بشنو از نبیدر چنین ننگی مکن جان را فدی
دان که این نفس بهیمی نر خرستزیر او بودن از آن ننگین‌ترست
در ره نفس ار بمیری در منیتو حقیقت دان که مثل آن زنی
نفس ما را صورت خر بدهد اوزان که صورتها کند بر وفق خو
این بود اظهار سر در رستخیزالله الله از تن چون خر گریز
کافران را بیم کرد ایزد ز نارکافران گفتند نار اولی ز عار
گفت نی آن نار اصل عارهاستهم‌چو این ناری که این زن را بکاست
لقمه اندازه نخورد از حرص خوددر گلو بگرفت لقمه مرگ بد
لقمه اندازه خور ای مرد حریصگرچه باشد لقمه حلوا و خبیص
حق تعالی داد میزان را زبانهین ز قرآن سوره‌ی رحمن بخوان
هین ز حرص خویش میزان را مهلآز و حرص آمد ترا خصم مضل
حرص جوید کل بر آید او ز کلحرص مپرست ای فجل ابن الفجل
آن کنیزک می‌شد و می‌گفت آهکردی ای خاتون تو استا را به راه
کار بی‌استاد خواهی ساختنجاهلانه جان بخواهی باختن
ای ز من دزدیده علمی ناتمامننگ آمد که بپرسی حال دام
هم بچیدی دانه مرغ از خرمنشهم نیفتادی رسن در گردنش
دانه کمتر خور مکن چندین رفوچون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا
تا خوری دانه نیفتی تو به داماین کند علم و قناعت والسلام
نعمت از دنیا خورد عاقل نه غمجاهلان محروم مانده در ندم
چون در افتد در گلوشان حبل دامدانه خوردن گشت بر جمله حرام
مرغ اندر دام دانه کی خورددانه چون زهرست در دام ار چرد
مرغ غافل می‌خورد دانه ز دامهم‌چو اندر دام دنیا این عوام
باز مرغان خبیر هوشمندکرده‌اند از دانه خود را خشک‌بند
که اندرون دام دانه زهرباستکور آن مرغی که در فخ دانه خواست
صاحب دام ابلهان را سر بریدوآن ظریفان را به مجلسها کشید
که از آنها گوشت می‌آید به کاروز ظریفان بانگ و ناله‌ی زیر و زار
پس کنیزک آمد از اشکاف دردید خاتون را به مرده زیر خر
گفت ای خاتون احمق این چه بودگر ترا استاد خود نقشی نمود
ظاهرش دیدی سرش از تو نهاناوستا ناگشته بگشادی دکان
کیر دیدی هم‌چو شهد و چون خبیصآن کدو را چون ندیدی ای حریص
یا چون مستغرق شدی در عشق خرآن کدو پنهان بماندت از نظر
ظاهر صنعت بدیدی زوستاداوستادی برگرفتی شاد شاد
ای بسا زراق گول بی‌وقوفاز ره مردان ندیده غیر صوف
ای بسا شوخان ز اندک احترافاز شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر یکی در کف عصا که موسی‌اممی‌دمد بر ابلهان که عیسی‌ام
آه از آن روزی که صدق صادقانباز خواهد از تو سنگ امتحان
آخر از استاد باقی را بپرسیا حریصان جمله کورانند و خرس
جمله جستی باز ماندی از همهصید گرگانند این ابله رمه
صورتی بنشینده گشتی ترجمانبی‌خبر از گفت خود چون طوطیان

مثنوی معنوی،

باقی قصّهی اهل سَبا

 

آن سَبا ز اهل صِبا بودند و خام                    کارشان کفران نعمت با کِرام                       [1]

باشد آن کفران نعمت در مثال                     که کنی با مُحسِنِ خود تو جدال

که نمیباید مرا این نیکوی                         من برَنجم زین، چه رنجم میشوی؟

لطف کن این نیکویی را دور کن                    من نخواهم چشم، زودم کور کن

پس سَبا گفتند باعِد بَینَنا                          شَینُنَا خَیرٌ لنا خُذ زَینَنَا                              [2]

ما نمیخواهیم این ایوان و باغ                     نه زنانِ خوب و نه امن و فراغ

شهرها نزدیک همدیگر بَد است                   آن بیابان است خوش کآنجا دد است           

یَطلُبُ الاِنسانُ فی الصَّیف الشِتا                  فَاِذا جاءَ الشِتاء اَنکَر ذا                              [3]

فهو لا یَرضَی بحالٍ ابَدا                              لا بضیقٍ لا بِعَیشٍ رَغَدَا                              [4]

 قُتِلَ الْاِنْسانُ ما اَکفرهُ                              کلَّما نَالَ هُدًی اَنکَرَهُ                                 [5]

نفس زین سان است ز آن شد کُشتنی         اقتلُوا انفُسَکُم گفت آن سَنی                      [6]

خار سه سویه است هر چون کش نهی        درخلَد وز زخم او تو کی جهی؟

آتش ترک هوا در خار زن                            دست اندر یارِ نیکوکار زن

چون ز حَد بردند اصحاب سَبا                      که به پیش ما وَبا بِه از صَبا

ناصحانشان در نصیحت آمدند                      از فسوق و کُفر مانع میشدند

قصد خون ناصحان میداشتند                     تخم فسق و کافری میکاشتند

 

چون قضا آید شود تنگ این جهان                 از قضا حَلوا شود رنج دهان

گفت اِذا جاءَ القَضا ضَاق الفَضا                     تُحجَبُ الاَبصارُ اِذ جاءَ القَضاء                        [7]

چشم بسته میشود وقت قَضا                   تا نبیند چشم، کحل چشم را                      [8]

مکرِ آن فارس چو انگیزید گَرد                       آن غُبارت ز اِستغاثت دور کرد

سوی فارس رو مرو سوی غبار                    ور نه بر تو کوبد آن مکرِ سوار

گفت حق آن را که این گرگش بخورد             دید گَردِ گرگ، چون زاری نکرد؟                    [9]

او نمیدانست گَردِ گُرگ را                         با چنین دانش چرا کرد او چَرا

گوسفندان بوی گرگ با گزند                       میبدانند و به هر سو میخَزند                   [10]

مغز حیوانات بوی شیر را                            میبداند تَرک میگوید چَرا

بوی شیرِ خشم دیدی بازگرد                      با مناجات و حذر انباز گرد

وانگشتند آن گروه از گَردِ گرگ                     گُرگِ محنت بعد گَرد آمد ستُرگ

بردرید آن گوسفندان را به خشم                  که ز چوپان خِرد بستند چشم

چند چوپانشان بخواند و نامدند                    خاک غم در چشم چوپان میزدند

که برو ما از تو خود چوپانتریم                      چون تبع گردیم؟ هر یک سَروریم

طُعمهی گرگیم و آنِ یار نه                          هیزم ناریم و آنِ عار نه                              [11]

حمیتی بُد جاهلیّت در دماغ                        بانگ شومی بر دِمَنشان کرد زاغ                 [12]

بهر مظلومان همیکَندند چاه                      در چَه افتادند و میگفتند آه

پوستین یوسفان بشکافتند                         آن چه میکردند یک یک یافتند

کیست آن یوسف؟ دل حق­جوی تو               چون اسیری بسته اندر کوی تو

جبرئیلی را بر اُستُن بستهای                      پرّ و بالش را به صد جا خَستهای

پیش او گوساله بریان آوری                        گه کَشی او را به کهدان آوری                    [13]

که بخور این است ما را لوت و پوت                نیست او را جز لقاءُ اللَّه قوت                      [14]

زین شکنجه و امتحان آن مُبتلا                     میکند از تو شکایت با خدا                        3/402

کای خدا افغان از این گرگ کهن                  گویدش نَک وقت آمد صبر کن

داد تو واخواهم از هر بیخبر                       داد که دهد جز خدای دادگر؟

او همیگوید که صبرم شد فنا                    در فراق روی تو یا ربَّنا

احمدم درمانده در دست یهود                     صالحم افتاده در حَبس ثمود

ای سعادت­بخشِ جان انبیا                         یا بکُش یا بازخوانم یا بیا

با فراقت کافران را نیست تاب                     میگُوَد یا لَیتنی کُنتُ تراب                         [15]

حال او این است کو خود زآن سو است          چون بود بی تو کسی کآنِ تو است

حق همیگوید که آری ای نَزِه                    لیک بشنو صبر آر و صبر به                         [16]

صبح نزدیک است خامُش کم خروش             من همیکوشم پی تو تو مکوش                  [17]

 

بقیّهی داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی دِه

 

شد ز حد هین بازگرد ای یارِ گُرد                  روستایی خواجه را بین خانه بُرد                 

قصهی اهل سبا یک گوشه نه                    آن بگو کان خواجه چون آمد به دِه

روستایی در تَملّق شیوه کرد                      تا که حزم خواجه را کالیوه کرد                    [18]

از پیام اندر پیام او خیره شد                       تا زُلال حَزم خواجه تیره شد

هم از اینجا کودکانش در پسند                    نَرتَع و نَلعَب به شادی میزدند                    [19]

همچو یوسف کِش ز تقدیر عجب                  نَرتَع و نَلعَب ببرد از ظِلّ اَب

آن نه بازی بلکه جانبازی است آن               حیله و مکر و دَغاسازی است آن

هر چه از یارت جدا اندازد آن                       مشنو آن را کان زیان دارد زیان

گر بود آن سودِ صَد در صَد مگیر                   بهر زر مَگسل ز گنجورِ فقیر                         [20]

 

این شنو که چند یزدان زجر کرد                   گفت اصحاب نَبی را گرم و سرد                  

زآن که بر بانگ دهل در سال تَنگ                جمعه را کردند باطل بیدرنگ                     [21]

تا نباید دیگران ارزان خرند                           ز آن جَلَب صرفه ز ما ایشان بَرند                  [22]

ماند پیغمبر به خلوت در نماز                       با دو سه درویش ثابت پُرنیاز

گفت طبل و لهو و بازرگانیی                        چونتان بُبرید از ربّانیی؟                              [23]

قَد فَضَضتُم نَحوَ قَمحٍ هائِما                          ثُمَّ خَلَّیتُم نَبِیّاً قائما                                   [24]

بهر گندم تخمِ باطل کاشتید                       و آن رسول حقّ را بگذاشتید

صُحبت او خَیر مِن لَهو است و مال                بین که را بگذاشتی چشمی بمال               

خود نشد حرص شما را این یقین                 که منم رزّاق و خَیرُ الرّازقین؟                      

آن که گندم را ز خود روزی دهد                   کی توکّلهات را ضایع نهد

از پی گندم جدا گشتی از آن                      که فرستادهست گندم ز آسمان                  [25]



[1]- صِبا: به معنی کودکی و صبی کودک را گویند. مق با:
باز گرد از بحر و رو در خشک نه
                               هم ز لعبت گو که کودک راست به
تا ز لعبت اندک اندک در صِبا
                                    جانش گردد با یمِ عقل آشنا                             د ششم

کِرام: کریماناین سزای آن که اندر طمعِ خام                               ترک گوید خدمت خاکِ کِرام                              د سوم

[2]- لت اول: [34:18] وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَی الَّتِي بارَکنا فِيها قُری ظاهِرَةً... [34:19] فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَینَ أَسْفارِنا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ (و در بین آنان و آبادیهایی كه به آنها بركت بخشیده بودیم؛ آبادیهای به هم پیوسته قرار داده بودیم، ... پس گفتند پروردگار ما دور افکن بین سفرهای ما و به خود ستم کردند). ترجمهی تفسیرآمیز حکیم سبزواری: «دوری بینداز بین قبیله و عشیره ما».

لت دوم: برای ما زشتی بهتر است، زینت ما را بگیر.

[3]- آدمی در تابستان زمستان را می­خواهد و چون زمستان می­آید آن را ناخوش می­دارد.

[4]- پس او به هیچ حال خشنود نیست، نه به سختی و نه به زندگی فراخ

[5]- لت اول: [80:17] قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَکفَرَهُ. (مرگ بر انسان، چقدر کافر کیش است).

لت دوم: هر زمان به هدایتی رسد آن را منکر می‌­شود.

[6]- ق [2:54] وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنَّکمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکمْ بِاتِّخاذِکمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلی بارِئِکمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکمْ ذلِکمْ خَیرٌ لَکمْ عِنْدَ بارِئِکمْ فَتابَ عَلَیکمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ (و یاد كنید كه موسی به قومش گفت ای قوم، شما با گوساله‌‌پرستی بر خودتان ستم كردهاید، اینك به درگاه آفریدگارتان توبه كنید و خودتان را بكشید، كه این در نزد آفریدگارتان برای شما بهتر است؛ آنگاه [خداوند] از شما درگذشت؛ چرا كه او توبهپذیر مهربان است.). فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکمْ را به معنی برخی از شما برخی دیگر را (یعنی پرستندگان گوساله را) بکشند هم دانسته­اند. اینجا مولانا آن را خطاب به نفس گرفته است.

[7]- مق و رک:
مَرحَبا یا مُجتَبی یا مُرتَضی                                     اِن تَغِب جاءَ القَضا ضاقَ الفَضا                            د یکم

[8]- دیدن کحل چشم: کحل سرمه‌ی چشم است و در اینجا مقصود آنچه به چشم بسیار نزدیک است.

[9]- گفت حق: مرجع مناسب قرآنی را نیافتهام!

[10]- میخزند: فرار میکنند

[11]- اشاره به مثل جاهلی که «اَلنّارُ وَ لاَ العَارُ» (آتش عاری و ننگ نه). برخی آن را از سخنان اوس بن حارثه دانستهاند که گفته است: «المنیّة و لا الدنیّة، والنّار و لا العار» (مرگ آری ولی پستی نه، آتش آری ولی ننگ نه». در خطبه ۱۹۲ نهج البلاغه، در نقد تعصّبِ اصحاب جمل آمده است که «تَقُولُونَ: النَّارَ وَلاَ الْعَارَ!...». همچنین مق با:
کافران را بیم کرد ایزد ز نار                                      کافران گفتند نار اولی ز عار                              د پنجم

[12]- برگرفته از قرآن است: [48:26] إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیةَ حَمِیةَ الْجاهِلِیةِ

دِمَن: جمع دمنه: آثار خانه و حیات مردم در زمین مزبله. مق: اِیَّاکُم وَ خَضراءَ الدِّمَنِ (از گل روییده در مزبله پرهیز کنید)
نی که عاشق روز و شب گوید سخن؟                    گاه با اَطلال و گاهی با دِمَن؟                            د سوم

[13]- گوساله‌ی بریان نزد جبرییل: حکیم سبزواری و نیکلسون آن را مقتبس دانستهاند از داستان گوساله بریان آوردن ابراهیم برای فرشتگانی که برای عذاب قوم لوط آمده بودند: [51:24] هَلْ أَتاک حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ الْمُکرَمِينَ [51:25] إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْکرُونَ [51:26] فَراغَ إِلی أَهْلِهِ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ [51:27] فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قالَ أَ لا تَأْکلُونَ. بعید نیست که تمثیل از آنجا گرفته شده باشد ولی به قاعده این سخن انتقادی مولانا سمت و سویی دیگر دارد.

[14]- مق با: 
قوِّت جبریل از مَطبخ نبود                                        بود از دیدارِ خلّاقِ وُجود                                    دسوم

[15]- رک:
گفت واپس رفته
ام من در ذَهاب                              حَسرتا یا لَیتَنی کُنتُ تُراب                                د دوم
ظاهراً به این معنی که کافران به امید وصل تو، آرزوی خاک بودن می
کنند.

[16]- نَزه: پاکیزه، خوب. مق:
پیش طبیبش سر بنه، یعنی مرا تریاق ده                زیرا در این دام نزه ،من زهرها نوشیده
ام           دیوان
همچنین: «نه با او مقاومت می‌­توانم کردن و نه از اینجا تحویل، موضع خوش و بقعت نزه است» کلیله و دمنه

[17]- صبح نزدیک است: مأخوذ از قرآن: [11:81] ...إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ (وعده­گاه آنان بامداد است و آیا بامدادان نزدیک نیست؟). امروزه این عبارت قرآنی را (که وعیدی در حق کافران بوده) بیشتر به معنی بشارت و امید استفاده می­کنند.

[18]- شیوه کردن: خودنمایی کردن (برهان قاطع) و به این معنی در دیوان داریم:همچو نغزان روز شیوه میکنند                              همچو چغزان شب به تکرار آمدند                     دیوان
گوید بلبل که گل آن شیوه
ها                                   بهر من بی سر و پا میکند                              دیوان
معنی دیگر اما فریب دادن است، که از معنی پیشین دور نیست:
هر خاطر من بکری بر بام و در از عشقت                 چندان بکند شیوه چندان بکند دستان               دیوان
بس شیوه
ها که کردند جانها و ره نبردند                 ای چاره ساز جانها یک شیوه‌ی دگر کن           دیوان
در اینجا شهیدی معنی کرده است: از حدّ گذراندن که شاید از همین استفاده برآمده باشد. معنی به هر شکل روشن است.

[19]- مأخوذ از سخن برادران یوسف در قرآن: [12:12] أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً یرْتَعْ وَ یلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (او را فردا همراه ما بفرست تا بگردد و بازی كند و ما مراقب او هستیم.)

[20]- خوانش سروش: «گنجور ای فقیر» و گویا خطایی رخ داده. متن مطابق نسخه قونیه. شهیدی هم گنجور فقیر آورده است. مقصود یاران صاحب‌دل است.

[21]- جمعه: نماز جمعه یا جماعت است. مق:همچنین شیبان راعی میکشید                             گِرد بر گِرد رمه خطّی پدید
چون به جُمعه می
شد او وقت نماز                          تا نیارد گرگ آنجا تُرکتاز                                   د یکم

[22]- جَلَب: آنچه از شهری به شهری برند برای فروختن. کسب کردن (شرح شهیدی) کشیدن و بردن برده و شتر و گوسفند و غیر آنها از جایی به جای دیگر برای فروش (لغتنامه). شاهدی دیگر نیافته‌ام. محمد ولی اکبرآبادی، در شرح خود احتمال داده که همان جَلْب مقصود باشد که به ضرورت وزنی جَلَب شده (از جلب سود و صرفه عقب نمانند) و به نظرم بعید است.

[23]- داستان دحیه کلبی که از شام کالا می­‌آورد و به رسیدن او طبل می‌­نواختند تا مردم آگاه شوند و رسول در نماز بود. آنان که در مسجد بودند همگی به صدای طبل به سراغ کاروان رفتند جز هشت تا دوازده کس (شرح شهیدی).

[24]- پس پراکنده شدید و سرگردان به سوی گندم رفتید و پیامبر را ایستاده واگذاردید. اشاره به آیه: [62:11] وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیها وَ تَرَکوک قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللَّهُ خَیرُ الرَّازِقِینَ (اگر بازرگانی و یا لهوی دیدند به سوی آن پراکنده شوند و تو را ایستاده رها کنند...)

[25]- فرستادن گندم از آسمان: شهیدی به قصه‌ای ارجاع می‌دهد که چون آدم به زمین آمد، و گرسنه مانده بود، خداوند دانهای چند از آن گندم که آدم در بهشت خورده بود را به دست جبرییل به سوی او فرستاد تا بکارد و خورش او و فرزندانش باشد.

قصیده چیست؟

قَصیده یا چَکامه یک قالب شعر (کلاسیک) فارسی است. قصیده که معمولاً بسیار بلند (بیشتر از ۱۴ بیت) است بیشتر برای مدح، ذم، سوگواری، بزم، وصف طبیعت و موعظه سروده می‌شود. در این نوع شعر مصراع اول با مصراع‌های زوج هم قافیه است. تفاوت قصیده با غزل در تعداد ابیات و موضوع شعر است. کمی یا زیادی بیت‌های قصاید بستگی دارد به اهمیت موضوع، قدرت و قوت طبع شاعر و نوع قافیه و اوزان شعری. از همین روست که در دیوان‌های شاعران قصیده سرا به قصیده‌های کمتر از بیست بیت یا متجاوز از ۱۷۰ یا ۲۰۰ بیت بر می‌خوریم. قصیده می‌تواند بر وزنهای گوناگونی باشد.[۱]

وجه تسمیه[ویرایش]

از آن جا که در این گونه شعر نظر شاعر اغلب به شخص و مقصودی معیّن توجّه دارد آن را قصیده یعنی مقصود نام داده اند. طبق نظر علمای ادب، در قصاید فارسی مطلع باید که مصرّع باشد و هر گاه که چنین نیست، به آن شعر قطعه می‌گویند و نه قصیده.[۲]

پیشینه[ویرایش]

اگرچه پیشینه قصیده به شعر عربی در دوران جاهلیت می‌رسد، لیکن در شعر فارسی از قرن سوم هجری رواج یافت و دوران اوج شکوه آن تا قرن ششم هجری بوده است.[۳] از قرن هفتم به بعد، به علت از بین رفتن دربارهای مقتدری که مشوق شاعران مدیحه‌سرا بودند، قصیده رو به ضعف نهاد. موضوع قصیده‌ها از قرن نهم به بعد، بیشتر تجلیل و ستایش اولیای دین است. در دوران متأخر ملک الشعراء بهار با وارد کردن مضمون های اجتماعی و سیاسی در قصیده‌ها، رنگ تازه‌ای به قصیده داد و این قالب شعری را احیاء کرد.[۴]

تحولات[ویرایش]

قصیده از حیث مضمون و محتوا، از آغاز تا امروز دستخوش دگرگونیهایی شده است که می‌توان به اجمال به شرح زیر بیان کرد:

الف) در رزوگار سامانیان اغلب به مدح و ستایش در حد اعتدال و مبالغه‏های شاعرانه پرداخته می‌شده است.

ب) در دوران غزنویان و سلجوقیان به مدح و ستایش سلاطین و وزرا و امرا با تملق و چاپلوسی به حد غلو و افراط در طرح تقاضا به حد سوال و تکدی می رسیده است.

ج) ناصر خسرو، با ایجاد تحول و انقلاب در مضمون قصیده، آن را در خدمت توجیه و تبیین مبانی اعتقادی آیین اسماعیلیان در آورد.

د) سنایی غالب قصیده را به مضامین دینی و عرفانی و زهدیات و قلندریات تخصیص داد و شیوهٔ او به وسیلهٔ عطار، شمس مغربی، اوحدی، خواجو،جامی و دیگران دنبال شد.

ه) سعدی و به تبع او سیف فرغانی قصیده را بیشتر در استخدام طرح مسائل اخلاقی و اجتماعی درآوردند.

و) از دوران مشروطیت به این سو، قصیده بیشتر در خدمت مسائل سیاسی، اجتماعی، میهنی و ملی و ستایش آزادی قرار گرفته و در تهییج عواطف و احساسات و تنویر افکار جامعهٔ کتاب‌خوان نقش بسزایی داشته است. شاخصترین قصاید از این نوع را می توان دردیوان ملک‌الشعرا بهارسراغ گرفت.

قوانین و اصطلاحات[ویرایش]

قصیده دارای اصطلاحاتی خاص خود است. بیت اول آن مطلع نامیده می‌شود. در قصیده‌های مدحی، اغلب چهار بخش مشخص است: تشبیب، تخلص، مدح و دعای تأبید. بیت های شروع قصیده را که معمولا وصف طبیعت یا شرح وصال یا فراق معشوق است، "تغزل"(شعر عاشقانه گفتن) یا "تشبیب"(احوال ایام جوانی را ذکر کردن) یا "نسیب"(شعر لطیف درباره زنان) می‌گویند. پس از چند بیت، شاعر تغزل را به مدح می‌کشاند که این قسمت را "تخلص" می‌نامند. مهارت شاعر در پیوستن بخش مقدمه قصیده به مدح، و ظرافتی که در این مورد به کار می‌برد "حسن تخلص" نامیده می‌شود. پس از مدح که قسمت اعظم قصیده را تشکیل می‌دهد،شاعر قصیده را با دعای تأبید به پایان می‌برد، یعنی برای ممدوح خود آرزوی جاودانگی می‌کند، که به این قسمت "شریطه" می‌گویند. در بسیاری از قصاید، مخصوصا وقتی که موضوع آن مدح نیست، بدون تشبیب و تغزل سروده شده‌اند و شاعر بدون مقدمه وارد موضوع مورد نظر خود شده‌است. چنین قصیده‌ای را "محدود" یا "مقتضب" می‌نامند.[۵] به لحاظ طولانی بودن قصیده و یکسان بودن قوافی، گاه شاعر مجبور به تجدید مطلع می‌شود. یعنی مصرع اول بیتی در اواسط قصیده با مصرع‌های زوج هم قافیه می‌گردد. پس از آن شاعر اجازه دارد که قوافی تکراری با بخش قبلی را در شعر خود استفاده نماید. خاقانی شروانی و سعدی شیرازی در قصاید خود از روش تجدید مطلع سود برده اند.[۶]

قصیده چیست؟

قصیده

قَصیده یا چَکامه یک قالب شعر (کلاسیک) فارسی است. قصیده که معمولاً بسیار بلند (بیشتر از ۱۴ بیت) است بیشتر برای مدح، ذم، سوگواری، بزم، وصف طبیعت و موعظه سروده می‌شود. در این نوع شعر مصراع اول با مصراع‌های زوج هم قافیه است. تفاوت قصیده با غزل در تعداد ابیات و موضوع شعر است. کمی یا زیادی بیت های قصاید بستگی دارد به اهمیت موضوع، قدرت و قوت طبع شاعر و نوع قافیه و اوزان شعری. از همین روست که در دیوان‏های شاعران قصیده سرا به قصیده‌های کمتر از بیست بیت یا متجاوز از ۱۷۰ یا ۲۰۰ بیت بر می‏خوریم. قصیده می‌تواند بر وزنهای گوناگونی باشد.


وجه تسمیه

از آن جا که در این گونه شعر نظر شاعر اغلب به شخص و مقصودی معیّن توجّه دارد آن را قصیده یعنی مقصود نام داده اند. طبق نظر علمای ادب، در قصاید فارسی مطلع باید که مصرّع باشد و هر گاه که چنین نیست، به آن شعر قطعه می‌گویند و نه قصیده.

پیشینه

اگرچه پیشینه قصیده به شعر عربی در دوران جاهلیت می‌رسد، لیکن در شعر فارسی از قرن سوم هجری رواج یافت و دوران اوج شکوه آن تا قرن ششم هجری بوده است.

تحولات

قصیده از حیث مضمون و محتوا، از آغاز تا امروز دستخوش دگرگونیهایی شده است که می‏توان به اجمال به شرح زیر بیان کرد:

الف) در رزوگار سامانیان اغلب به مدح و ستایش در حد اعتدال و مبالغه‏های شاعرانه پرداخته می‏شده است.

ب) در دوران غزنویان و سلجوقیان به مدح و ستایش سلاطین و وزرا و امرا با تملق و چاپلوسی به حد غلو و افراط در طرح تقاضا به حد سوال و تکدی می رسیده است.

ج) ناصر خسرو، با ایجاد تحول و انقلاب در مضمون قصیده، آن را در خدمت توجیه و تبیین مبانی اعتقادی آیین اسماعیلیان در آورد.

د) سنایی غالب قصیده را به مضامین دینی و عرفانی و زهدیات و قلندریات تخصیص داد و شیوه‏ی او به وسیله‏ی عطار، شمس مغربی، اوحدی، خواجو، جامی و دیگران دنبال شد.

ه) سعدی و به تبع او سیف فرغانی قصیده را بیشتر در استخدام طرح مسائل اخلاقی و اجتماعی درآوردند.

و) از دوران مشروطیت به این سو، قصیده بیشتر در خدمت مسائل سیاسی، اجتماعی، میهنی و ملی و ستایش آزادی قرار گرفته و در تهییج عواطف و احساسات و تنویر افکار جامعه‏ی کتاب‏خوان نقش بسزایی داشته است. شاخصترین قصاید از این نوع را می توان دردیوان ملک‏الشعرا بهار سراغ گرفت.

قوانین و اصطلاحات

قصیده دارای اصطلاحاتی خاص خود است. بیت اول آن مطلع نامیده می‌شود. به چند بیت ابتدایی قصیده تشبیب، نسیب و یا تغزل گفته می‌شود که همان نقش مقدمه را ایفا می‌کند. تخلص به حلقه واسطه میان تغزل و مدح یا تنه اصلی شعر گفته می‌شود. ابیات پایانی قصیده نیز معمولا به ثنا و دعا اختصاص دارند. به لحاظ طولانی بودن قصیده و یکسان بودن قوافی، گاه شاعر مجبور به تجدید مطلع می‌شود. یعنی مصرع اول بیتی در اواسط قصیده با مصرع های زوج هم قافیه می‌گردد. پس از آن شاعر اجازه دارد که قوافی تکراری با بخش قبلی را در شعر خود استفاده نماید. خاقانی شروانی و سعدی شیرازی در قصاید خود از روش تجدید مطلع سود برده اند

قصیده چیست؟

قصيده چيست؟

نوع اشعاري است که بر يک وزن و قافيه با مطلع مصرع، و مربوط به يکديگر درباره موضوع و مقصود معين، از قبيل مدح پادشاه و تهنيت جشن عيد و فتحنامه جنگ، يا شکر و شکايت و فخر و حماسه سرايي و مرثيه و تعزيت و مسايل اخلاقي و اجتماعي و عرفاني و امثال آن ساخته باشند. معمولا شماره ابياتش مابين هفتاد و هشتاد بيت و بيشتر از آن تا حدود صد و پنجاه بيت افزونتر نيز گفته اند؛ و بعضي کمتر از بيست بيت را تا حدود پانزده بيت نيز قصيده ناميده اند.

کاهش و افزايش عده ابيات يا کوتاهي و بلندي قصايد، بستگي دارد به اهميت موضوع، و قدرت و قوت طبع شاعر، و خصوصيت قوافي و اوزان مطبوع و نامطبوع که گوينده براي انشا قصيده انتخاب کرده باشد. حداکثر ابيات قصايد را نميتوان معين کرد؛ اما حداقل آنرا حدود بيست بيت يا متجاوز از پانزده بيت گفته اند.

قصيده يکي از انواع مهم شعر است و بعضي آنرا مهمترين اقسام شمرده اند؛ به اين ملاحظه که عمده طبع آزمايي و پايه توانايي و نيروي سخنداني شاعر از نوع قصيده معلوم مي شود که بتواند چهل بيت بر يک وزن و قافيت در يک موضوع با رعايت نکات بلاغت و جزالت کلام، استادانه از خود انشاء کند. حقيقت امر اين است که اهميت را در خوب گفتن شعر بايد دانست نه در انتخاب نوع شعر، و مقام استادي و براعت گوينده از اقسام ديگر شعر نيز بخوبي معلوم مي گردد.

اما وجه تسميه قصيده: چون در نوع قصايد نظر شعرا بيشتر متوجه اشخاص و مقصودهاي معين از قبيل: مدح و موعظت و حکمت و تهنيت و تعزيت بزرگان وقت بوده است؛ آنرا قصيده به معني مقصود ناميده اند که ماخوذ از قصد به معني توجه و روي کردن به کسي يا چيزي است. پس لفظ قصيده، فعيل به معني مفعول است و تا آخر آن علامت وحدت است؛ نظير کلمات شعيره و ذبيحه و سفينه و امثال آن.

علماي ادب، معتقدند: که در قصايد پارسي تصريع مطالع لازم است و هر قصيده که مطلع آن مصرع نباشد، اگر چه دراز بود آن را قطعه خوانند و اسم قصيده بر آن اطلاق نکنند.

 

قصيده محدود و مقتضب

ممکن است شاعر قصيده سرا، بدون زمينه سازي تشبيب و تغزل، وارد مدح يا مقصود ديگر شود؛ و در اين صورت قصيده را محدود، يعني باز داشته از تشبيب و تغزل گويند؛ و آنرا به اصطلاح مقتضب (يعني: باز بريده) نيز خوانند. مثال از انوري:

گر دل و دست بحر و کان باشد

دل و دست خدايگان باشد

زهي بقاي تو دوران چرخ را مفخر

خهي لقاي تو بستان عدل را زيور

اما قصيده کامل آن است که داراي تشبيب و تخلص و شريطه باشد.

 

شريطه

رسم شعرا اين است که قصايد مدحيه را به ابياتي که مشتمل بر دعاي ممدوح باشد ختم کنند، اين قسمت از قصيده را شريطه مي نامند. و ادباي قديم آنرا مقاطع قصيده مي گفته اند: شريطه معمولاً به صورت دعاي تابيد يعني متضمن معني دوام و هميشگي است؛ به اين طور که مثلاً بگويند: تا آسمان برپاست، کاخ دولت تو بر پاي باد. مثال شريطه:

تا ز گردون و اختر اندر دهر

هر چه مضمر بود، شود مظهر

باد گردان براي تو گردون

باد تابان به حکم تو اختر

هفت کشور ترا به زير نگين

و ز تو آباد و شاد، هر کشور

 

تجديد مطلع

گاه هست که شاعر در اثناي قصيده، مطلع مصرع تازه مي آورد؛ چنانکه گويي قصيده را بر همان وزن و قافيه از سر گرفته است. اين عمل را در اصطلاح شعرا تجديد مطلع يعني تازه و نو کردن مطلع مي گويند. تجديد مطلع بيشتر براي آن است که بخواهند از مطلبي به مطلب ديگر انتقال کنند، خواه از تغزل به مديحه باشد يا از مدح به تغزل، يا در امور ديگر از قبيل اشعار وصفي و اخلاقي و عرفاني و بث شکوي و امثال آن، و بدين سبب دايره تجديد مطلع از حسن تخلص وسيع تر و مواردش متنوع تر است. مثال: در قصيده معروف شيخ سعدي به مطلع ذيل:

به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار

که برو بحر فراخ است و آدمي بسيار

در ابتدا، قصيده اي حوالي پنجاه بيت در مواعظ و نصايح گفته و در خاتمه آن بيتي آورده:

از اين سخن بگذشتيم و يک غزل باقي است

تو خوش حديث کني سعديا بيا و بيار

آنگاه تجديد مطلع کرده و يک قصيده تمام عيار در ستايش ممدوح با تشبيب و تخلص و شريطه حدود چهل بيت ساخته است:

کجا همي رود آن شاهد شکر گفتار

چرا همي نکند بر دو چشم من رفتار ....

 

نام گذاري قصايد

1. از نظر رديف و قوافي، که چون قافيه مبتني بر حرف الف باشد آنرا قصيده الفي نامند؛ و چون با باشد، بائيه و تا باشد، تائيه گويند، و بر اين قياس در ساير حروف. و چون قافيه با رديف باشد آنرا مردف و به اين مناسبت بيت و قصيده را نيز مردف خوانند.

2. از نظر تشبيب و تغزلي که براي زمينه سازي در مقدمه قصيده گفته اند، که مثلاً اگر تشبيب قصيده در وصف بهار باشد، آن قصيده را بهاريه و چون در وصف خزان باشد آنرا خزانيه گويند، و همچنان اگر وصف طلوع و غروب آفتاب و تشبيهات هلال باشد آنرا طلوعيه و غروبيه و هلاليه نامند.

3. از نظر موضوع و مقصود اصلي شاعر و مضامين قصيده، چنانکه اگر در مدح و ستايش باشد آنرا قصيده مدحيه گويند، و همچنان قصايد حبسيه و شکوائيه يا بث شکوي و چکامه هاي وطني و سياسي و اجتماعي و امثال آن. مثال قصيده:

قصيده پند و اندرز شيخ سعدي

به نوبت اند ملوک اندر اين سپنج سراي

کنون که نوبت توست اي ملک، به عدل گراي

چه دوستي کند ايام اندک اندک بخش

که بار باز پسين دشمني است، جمله رباي

چه مايه بر سر اين ملک سروران بودند

چو دور عمر بسر شد، در آمدند از پاي

تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتواني

که ديگرانش به حسرت گذشتند به جاي

درم به جورستانان زر به زينت ده

بناي خانه کنانند و بام قصر انداي

به عاقبت خبر آمد که مرد ظالم و ماند

به سيم سوختگان زرنگار کرده سراي

بخور مجلسش از ناله هاي دردآميز

عقيق زيورش از ديده هاي خون پالاي

نياز بايد و طاعت نه شوکت و ناموس

بلند بانگ چه سود و ميان تهي چو دراي

دو خصلت اند نگهبان ملک و ياور دين

به گوش جان تو بنوازم اين دو گفت خداي:

يکي که: گردون زور آوران به قهر بزن

دوم که: از در بيچارگان به لطف درآي

عمل بيار که رخت سراي آخرت است

قصیده چیست؟

- مثنوی : شعری است که اولا ، تمام ابیاتش مصرع است ،یعنی ،در مصرع اول و دوم تمامی بیت ها قافیه وجود دارد ، ثانیا ، قافیه ی هر بیتی مستقل است و با بقیه ی بیت ها ی دیگر تفاوت دارد . از این رو ، هر تعداد که بخواهیم ، قافیه برای ادبیات پیدا می شود ، زیرا کلمات قافیه عوض می شوند و بدین ترتیب ، هیچ گونه کمبود قافیه پیش نمی آید و می توان هزاران بیت شعر سرود و حتی اشکالی ندارد که قافیه اشکالی ندارد که قافیه های یک بیت را پس از چند بیت بعد ، دوباره به کار ببریم . به همین دلیل ، داستان ها ، حماسه ها و اغلب مطالب طولانی به صورت مثنوی سروده شده است .حداقل مثنوی 2 بیت است ، اما حداکثر آن هیچ محدودیتی ندارد .

- حماسه ها : شاهنامه ی فردوسی ، گر شاسپ نامه ی اسدی توسی

- داستانهای عاشقانه یا عارفانه : خمسه یا پنج گنج نظامی گنجوی . هفت اورنگ جامی .

کتابهای تعلیمی عرفانی و اخلاقی : حدیقة الحقیقه ی سنایی ، گلشن راز شبستری ، مثنوی مولوی ، اسرار نامه ، الهی نامه ، منطق الطیر و مصیبت نامه عطار، و بوستان سعدی.

 

2- غزل : در لغت به معنی عشق بازی و گفتن سخن عاشقانه است 0غزل های اولیه ی زبان فارسی تا حدود قرن هشتم از لحاظ موضوع هم عاشقانه بود ، اما از آن پس ، موضوعات مختلف به محدوده ی غزل وارد شد ، چنان که در دوران معاصر، موضوعات سیاسی هم در حدی وسیع در غزل راه یافته است . قافیه ی غزل تا حد وسیع در غزل راه یافته است . امروزه غزل و قصیده ، تفاوت مهمی جز در تعداد بیت ندارند . در مورد تعداد ابیات غزل ، نظریات متفاوتی وجود دارد ،ولی بیشتر تعداد ابیات بین پنج تا پانزده بیت را با وضع قافیه ای که گفتیم ،غزل دانسته اند و از 16 بیت به بالا را قصیده می شمارند البته غزل های بیش از 15 بیت هم گاه گاهی دیده می شود ، اما شکل معمول آن بین 5 تا 15 بیت است . در غزل ، رعایت یک موضوع خاص و واحد ، شرط نیست ؛ یعنی ، می توان در یک غزل ، چند نکته ی جداگانه را مطرح کرد .

در مورد غزل نمی توان استاد واحدی را به عنوان بهترین نام برد ، اما می توانیم چند نفر را در هر مسیر به عنوان برگزیده نام برد .

جلال الدین محمد مولوی = غزل کاملا عارفانه    شمس الدین محمد حافظ = غزل عرفانی ، اجتماعی

شیخ مصلح الدین سعدی = غزل عاشقانه            صائب تبریزی = غزل به شیوه ی سبک هندی

فرخی یزدی = غزل اجتماعی – سیاسی

 

3- قصیده : شعری است که از لحاظ شکل و قافیه مانند غزل ؛ یعنی ،قافیه ها در مصراع اول و مصراع های زوج می آید و در آن معمولا یک قصد معین ، یعنی ، یک موضوع واحد محور سخن قرار می گیرد و از این جهت با غزل تفاوت دارد ، چون در غزل ،موضوع واحد ، شرط نیست . تفاوت قطعی غزل با قصیده در ابیات آن هاست ، زیرا غزل بین 5 تا 15 بیت است ، اما قصیده ، حد اقل شانزده بیت است و حد اکثر آن آزاد است . و تا بیش از 220 در قصاید خاقانی دیده می شود .بدیهی است که در باره ی شماره ی ابیات قصیده ، نظریات دیگری نیز وجود دارد ، اما امروزه بهترین راه شناخت قصیده نسبت به غزل ، شماره ی ابیات آن است که اگر از 16 بگذرد ، قصیده است.

سرایندگان قصیده :

قرن 4 = رودکی 

قرن 5= ناصر خصرو

قرن 6= انوری ابیوردی ، خاقانی شروانی ، سید حسن غزنوی و سنایی غزنوی

قرن 7= سعدی

دوره ی معاصر= ملک الشعرا ، محمد تقی بهار

قطعه : شعری است که هیچ یک از ابیاتش مصَرّع نیست ؛ یعنی، قافیه هایش فقط در مصراع های زوج قرار دارد .نام قطعه را به این سبب به این نوع شعر داده اند که گویی قطعه ای از غزل یا قصیده را از میان آن بریده باشند ، چون قافیه غزل و قصیده فقط در آخر بیت هاست مگر نخستین که هر دو بیت هایش دارای قافیه است .

حداقل ابیات آن 2 بیت است اما حداکثر آن مشخص نشده است ؛ معمولا حد اکثر قافیه زیاد نیست.در قطعه ، غالبا موضوعات اخلاقی و اجتماعی مطرح میشود ، ام موضوع معینی ندارد .

سرایندگان قطعه :

ابن یمن فریومدی در قر ن8 بهترین سراینده ی قطعه شناخته شده است و سپس به ترتیب انوری ابیوردی قرن 6 و پروین اعتصامی (معاصر) جای دارند .

 

5- چهار پاره : از جهت شکل ظاهری ، یک چهار پاره ، ترکیبی است از چندین قسمت که هر کدام دو بیت باشند با وزن یکسان و در هر بخش از جهت شکل قافیه ، کاملا شبیه یک قطعه باشد ، یعنی ، قافیه هایش فقط در آخر بیتها قرار می گیرد و قافیه ی هر دو بیت مستقل و با بقیه ی دو بیت ها تفاوت دارد . تنها تفاوت یک چهار پاره با مجموعه ای از چندین قطعه دارای دو بیت ، در این است که دو بیت های چهار پاره از جهت موضوع ، به هم مربوط و در دنباله یکدیگر هستند ، اما هر قطعه باید موضوعی مستقل داشته باشد 0 چهار پاره در دوران معاصر ابداع شده است و محدودیتی در تعداد دو بیت ندارد .

 

6- رباعی و دو بیتی : این دو نوع شعر از جهت شکل ظاهر ، شباهت های بسیاری با هم دارند . قافیه های هر دو در مصراع های 1،2و 4 قرار دارد و در مصراع سوم ، بسته به اختیار شاعر است ؛ یعنی، حق دارد که قافیه را در هر چهار مصرع هم رعایت کند . در هر رباعی یا دو بیتی ، یک موضوع کاملا مستقل مطرح می شود .

قصیده چیست؟

در کارگاه شعر نگاهی اجمای داریم بر قالب های شعر، تا نخستین گام را در شناسایی انواع شعر داشته باشیم. این نگاه اجمالی توام است با نیم نگاهی به فلسفه پیدایش این قالب ها که ریشه در تاریخ ادبیات این سرزمین دارد. قالب های اصلی شناخته شده در شعر عبارتند از:

۱ـ قصیده:

قصیده یعنی قصد کرده شده، و مقصود خاص یعنی شعری که در آن قصد خاصی است و آن قصد مدح است در اصل. این قالب رایج و مسلط شعر بوده است از آغاز تا پایان قرن ششم و اوج آن از سراسر قرن پنج و نیمه اول قرن ششم است. اما در قرن ششم با کار آمدن سلجوقیان و رواج تصوف و انتقال پایتخت از خراسان به عراق عجم و عوامل دیگر، بازار مدح از رونق می افتد، حضور ممدوح در قصیده کمرنگ می شود تا از میان می رود. تا این که در قرن هفتم غزل کاملا بر قصیده چیره می شود. وحدت موضوع از خصوصیات قصاید قدیم فارسی است یعنی ارتباط موضوعی در ابیات یک شعر وجود دارد. اما رفته رفته در دوره های بعد این وحدت موضوع کمرنگ می شود.

محدودیت موضوع: موضوع قصاید قدیم فارسی بیشتر مدح است اما رفته رفته موضوع قصاید تنوع پیدا کرده و به پند و اخلاق و روایت و وصف هم بدل می شود.

ردیف و زبان: نخستین قصاید ادب فارسی دارای ردیف های ساده و زبانی حماسی و کهن است حال آن که در قرون بعد ردیف ها دراز است زبان حماسی نیست و استفاده از لغات عربی در قصیده باب می شود.

تقلید: قصیده اولین نوع شعری است که در ادبیات فارسی به تقلید از ادبیات عرب به وجود آمده است و رودکی و عنصری قصیده را در همه ابعاد از شعر عربی تقلید کرده اند. اما رفته رفته از هم متمایز می شوند. شعر فارسی کلا به ؟؟؟ درونگرایی و وصف معشوق پنهانی و درونی می رود و شعر عرب برونگرا و توصیفی است.قصیده معمولا از حدود ۱۵ تا پنجاه شصت بیت است. بیت اول آن مصرع است و مصراع های زوج یا سمت چپ یک قافیه (و ردیف) دارند به این شکل:

الف الف

ب الف

ج الف

د الف

در قصاید سنتی لحن و موضوع حماسی از مدح و مفاخره و هجو و ذم سخن می رود و سایر مطالب جنبۀ فرعی دارد و ثانوی قصاید سنتی از چهار بخش تشکیل شده است:

۱ـ آغاز قصیده یا تشبیت یا تغزل که در مدح معشوق و توصیف زیبایی های طبیعت و وصف مجلس بزم و از این قبیل است.

۲ـ مدح بوسیله تخلص از تغزل جدا می شود. تخلص یکی دوبیتی است که حد فاصل مدح و تغزل می شود.

۳ـ تنۀ اصلی قصیده که مدح است. شاعر در این قسمت به مدح ممدوح می پردازد و با اغراق او را به صورت یک قهرمان حماسی و موجودی مافوق طبیعی توصیف می کند.

گرچه سندان را کنی چون موم روز عزق خوش موم را در زیر حزم خویش چون سندان کنی

۴ـ پایان شعر یا شریطه

ابیات پایان شعر که شاعر در آن در حق ممدوح دعا می کند این دعا معمولا دعای تایید است. یعنی عمر ابدی خواسش برای ممدوح.

بقای شاه جهان با دو عزّ و دولت او دلش به رامش و دستش به باده و ساغر

قصیده یک نوع ادبی است چون غالب مختصات عمدۀ حماسه در آن است و از لحاظ شکل و معنی وضع مشخصی دارد گرچه قصیده حماسه ای دروغین است و قهرمانش را در اسناد تاریخی می توان جست اما قطعا خصوصیات ذکر شده غلو شده در قصیده را دارا نیست. در قرن ششم روح حماسی تضعیف می شود. مردم به قهرمانان دروغین ساخته شده توسط شاعران عقیده ای ندارند و این موجب زوال قصیده و در نهایت مرگ قصیده است که بعد از حملۀ مغول در قرن هفتم و برچیده شدن بساط پادشاهان بزرگ و دربارهای باشکوه اتفاق می افتد و دوران پادشاهی غزل فرا می رسد.